نتیجه گیری:)

دیروز صدیق این داستان رو واسم تعریف کرد:

زن و شوهری بعد ازچند سااااال صاحب بچه میشن یه روز که مرده داشت میرفت سر کار به خانمش میگه شیشه دارو رو از کف اتاق بردار ولی خانمش یادش میره و بچه از دارو میخوره و کارش به بیمارستان میکشه و در نهایت میمیره.

مرده وقتی میرسه بیمارستان در کمال ناباوری اولین حرفی که به خانمش میزنه اینه:

دوست دارم.

وقتی ازش پرسیدن علت این کار چی بود.گفت بچه دیگه از دست رفته و الان همسرم به همدردی من نیاز داره نه سرزنشم....

-----------------------------------

امروز اومدم خونه دیدم غذا داره میسوزه در حالی که صدیق دوید سمت آشپزخونه و با ناراحتی و عذاب وجدان داشت به قابلمه ای که سوزونده بود نیگاه میکرد بهش نیگاه کردم و گفتم صدیق:

دوستت دارم.خنده

/ 17 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رامونا

چه ناراحت می کنه ادمو این پست //

رویا

آفرین به تو زن نمونههههههههههه[نیشخند]

ژن كاذب

حالا كه كامنت من بود و منو به اسكيوفرني متهم كردي، ديگه وبلاگت نميام .. [لبخند][خداحافظ][گل]

مهسا

خیلی باحال بووود[نیشخند]

نادال

دقیق یادمه اون روز که منو از بالای در هول دادی تو حیاط وقتی با مخ خوردم زمین با خاک انداز جمم کردن [وحشتناک][وحشتناک][وحشتناک] تو[نیشخند][شیطان][نیشخند][نیشخند][نیشخند][شیطان][نیشخند]

نادال

سلام چطوری اره شیطون خود خودشه[نیشخند][زبان][چشمک][قلب]