خرید کردن من:)

با مامانم رفتیم خرید .

میریم تو یه مغازه و مامانم هر چی که واسه ی آشپزخونه لازمه رو سفارش میده.

چشمم میوفته به یه آب کش بزرگ.با خودم میگم این دیگه به چه دردم میخوره.ما که دونفر بیشتر نیستیم.

بعد یاد این میوفتم که قراره خانم خونه باشم و ممکنه یه عالمه مهمون بیاد و این اب کش هم لازم شه.

 یهو یه ترس خنده داری همه ی وجودمو گرفت و همون جا زدم زیر گریه که من نمییییییییییییییخوام عروسی کنمگریه

مامانم:تعجبخنده

اقای فروشنده: خنده

خدایا پس من کی بزرگ میشم...مژهنیشخند

/ 12 نظر / 48 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهشيد

الهــــــــــــــــــــــــــــــي .....[بغل]

سیمرغ

[نیشخند]خ خ غصه نخور، کم کم یاد میگیری و هنوز به سرسالگرد ازدواجتون نرسیده، یه کدبانوی حسابی میشی هرچند حالا هم کدبانو هستی، یادم نرفته اون کیکهایی که می پختی با داداشی شریک میشدی یا اون بیسکوئیتهای شب یلداتو [چشمک]

صدرا

سلام فکر می کنم روزهای شیرینی رو تجربه می کنید، امیدوارم همیشه خوشبخت باشید.

حسین+

:)))))))))))))))) این فکرو باید قبل از اینکه بعله بگی میکردی :D بیچاره آقات چه دست پخت ای شور و بی نمک و تلخ و ترش و سوخته جناب عالی باید تحمل کنه :))))))))))))))))))))))))))9

حسین+

خب بزرگ نشو!!! تو بزرگ شدن هیچی وجود نداره :D همون هدی کوچولو مهربونت بشو به اضافه یکمی با این فکر که یه شریک زندگی داری :D

کلاغ تنها

بچه بمونی خوبه .. دنیای ادم بزرگا زشته... خیلی ماهی دختر♥

سما

سلام هدی جان. خوبی عزیزم؟ از اونجایی که یه مدت طولانی نبودم از خیلی چیزا بیخبرم. اما الان از صمیم قلب بهت تبریک میگم عزیزم، ان شاءالله که خوشبخت باشی :) خریدهاتم مبارک باشه عزیزم، به شادی ازشون استفاده کنی گلم.

سحر

عزیزوبت عالیه منوبلینک وخبرم کن ازوب اشپزیمم دیدن کن ضررنداره شایدخوشت اومد چی ب خوردشوهرت دادی[چشمک]منتظرم