هندونه...

پاسی از شب گذشته و با رضوان توی راهروی قطار ایستادیم.

بدجوری بوی هنونه تو سالن پیچیده.خوشمزه

رضوان: من هندونه میخوامناراحت

من: فکر کنم بو از اون کوپس که چراغش روشنه!

بریم در بزنیم بگیم به ما هم بدین!نیشخند

در میزنیم.

درو باز میکنن.همه هندونه به دست با لبخند دارن نیگامون میکننلبخند

روم نمیشه بگم فقط میگم وای ببخشید اشتباه اومدم و درو میبندم.

مامانه سریع درو باز میکنه و 2قاچ بهمون میدهفرشتهنیشخند

..........صدامونو شنیده بودنخندهخنده

/ 38 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان دو گل

جالب بود چه خانواده باحالی بودن ها.....[گل]. امتحانا چطور بود خانمی[لبخند] میبینم که بیست هم گرفتی[چشمک]

هدی

پاستیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییل میخوام[گریه][گریه] . .. .. ..[قهقهه]

میلاد

بله با ابجی هدی بودم[پلک]

محبوبه

سلام هدی جان خیلی شکمو هستی [نیشخند]

حسین

شیطون شکمو[لبخند][گل]