خبر خبر

1.

من بالاخره عمه شدم.دلقک

یه دختر کوچولو که 16 اردیبهشت سال 1393 ساعت دو بامداد به دنیا اومد.قلب

اسمش فاطمه خانمه و اذان و اقامه هم تو بارگاه ملکوتی اقا امام رضا (ع) تو گوشش خونده شد.فرشته

میترسم چشمش کنید وگرنه عکسش رو میذاشتمزباننیشخند

2.

قراری که ما سال 88 با بچه های دوره کاردانی برای 93.3.3 در باغ ارم شیراز گذاشتیم با حضور گرم بچه ها که از شهر های مختلف خودشون رو رسونده بودن برگزار شد.

هر چه قدر بگم خوش گذشت کم گفتم .جای همتون خالی دوستای خوبمبغل

3.

و خبر سوم....بماند واسه بعداچشمک

/ 24 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mohana

سلام وبلاگ خوبي داري.. به منم سر بزن... اگه موافق تبادل لينك بودي بهم بگوووو.... بــــــــــــــاي[لبخند][لبخند]

صدرا

سلام بعد از مدت ها اومدم اینجا، عمه شدن شما رو تبریک میگم عمه خانم چه قراره جالب دوستانه ای، یعنی برای پنج سال بعد با هم قرار گذاشتین؟[تعجب] خیلی کار جالبی است.

سیمرغ

سلام گلم بابت همه خبرهای خوب تبریک بابت تأخیرشم پوزش

دختر خانوم تنها

[لبخند]سلام عزیزم وب خیلی خیلی لایکی داری با تبادل لینک موافقی؟ اگه موافقی بلینکی خبرم کن لینکت کنم فدات باعث افتخاره وب دکتر خانومو لینک کنم http://dkhtrasmanha.mihanblog.com/

هانا

هدی جونم.کوجایی چند وقته نیومدی پیشم؟دلم برات تنگیده

باران

سر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد. سالها بعد... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید،

حسین+

خبرم برای حدس سوم درست بود چرا گفتید اشتباس!!! تقلب در روز روشن!!! راستی حال هادی و هدی باهم چطوره [نیشخند][خنده][زبان]

هانا

سلاااااااااااااام ابجی هدی. اپم ها.سر بزن [خواب]

سارا

هدی جان سلام . دقایقی رو با مطالعه و مشاهده مطالب وبلاگتون گذروندم و لذت بردم .اگه دوست داشتید سایت بنده رو با عنوان " عکس های خفن " لینک بفرمایید و متعاقبا نیز به بنده خبر بدید تا وبلاگتون رو با عنوان مورد علاقتون لینک کنم. در ضمن آدرس سایت بنده www.khodemoon.com هستش . یا حق [گل]

هانا

سلام ابجی هدی با یه پست برا تولدم اپم منتظرت هسم