چی بگم ...

عجب اوضاعیه!!!

رها دیروز زنگ زد و به صرف صبحانه دعوتم کرد تازه میخواس واسم چیز کیک هم درست کنه.زبان

داییم گفت بیا بریم بیرون گفتم میخوام با رضی برم.

دایی جونم ناراحت شد.نگران

دیشب با رضی(دوستم)رفتم بیرون اصرار که بیا خونمون شب بمون مامانم نیس .منم تو رودر وایسی زنگ زدم رها گفتم صبح نمیتونم بیام.اخه میدونستم با رضی تا صبح بیداریمابله

رها جون ناراحت شد.قهر

داداشم امشب اومد خونه رضی دنبالم که بریم بیرون بستنی بخوریمنیشخند رضی گفت بازم بمون گفتم زشته دیگه اومده دنبالم باید برم.

رضی جون ناراحت شد.ناراحت

دایی گفت فردا بام  بیا ماهشهر گفتم باوشه مامانم زنگ زد گفت فردا ناهار بیا اینجا گفتم فردا با دایی هستم.

مامان جونم ناراحت شد...گریه

آخه این چه وضعیه .خسته شدم بابا هر کاری میکنم باز یکی ناراحت میشه .

والا اگه به من بود دوست داشتم صبح با رها صبحونه بخورم.شب پیشه رضی بمونم و ناهار فردا پیش مامانم باشمناراحت

امروز ازون روزاس که حالم ازش بهم میخوره.

پی نوشت: اصلا ادم تارفی نیستم ولی همه این ادما واسم عزیزن و واقعا با کمال میل دلم میخواس خوشحالشون کنم اما....افسوس 

 

/ 6 نظر / 20 بازدید
سارا

ای بابا نمیشه که اینجوری خوب بلاخره هرکسی برا خودش برنامه هایی داره اونا نباید ناراحت میشدن خوب یه وقت دیگه براشون جبران میکنی والا من اون طرف قضیه ی توام[نیشخند] یعنی معمولا من برا دوستام انتخاب واحد میکنم ما سه تا دوستیم که همیشه با همیم منو مژگانو روحینا معمولا جور کردن درسا با منه اونام هرچی که من ورداشتم ور میدارن که البته گاهیم برا هرسه تامون من ورمیدارم واحدارو اوضایی داریم کلا[زبان]

ژن كاذب

فقط رها حق ناراحت شدن داشته .. ادامه ي پستت اينه .. اما عرضه ي خوشحال كردن كسيو ندارم .. [نیشخند][چشمک][گل]

milad

به وبلاگ میلاد کم سر زدی... میلاد ناراحت شد[قهر][نیشخند]

مریم

ماشالا چه برو بیایی بود[نیشخند]

هدی

همینش هم جای شکر داره که این همه آدم دوستت دارن و دعوتت میکنن... بازم کلمه ی همیشگی: "خوش به حالت" راستی گفتی برادرت اومده دنبالت برین بستنی بخورین حسودیم شد... و باز هم: "خوش به حالت"

rez1

یادمه...ناراحت شدم که منم جزو اون کسایی بودم که باعث شدم تو اینجوری از روزت ناراحت باشی [قلب][ماچ]