من وروزهای خوب زندگیم

باا وجود یه عالمه آشنا تو دانشگاه هیچ وقت واسه نمره منت کسی رو نکشیدم.

چون واقعا به نظرم کار ضایعیه و آدم کوچیک میشه.(این نظر شخصی منه به کسی بر نخوره لطفا!)

حالا داییم که از قضا تو دانشگاه خودمون تدریس میکنه از این قضیه بود برده.

دایی: هدی بشین درس بخون وگرنه میرم به استادت میگم یه نمره ی خوب بهت بده.

میدونی که روی منو زمین نمیندازه!از خود راضی

من: نهههههههههه. دایی چیزی بشون نگیاااااا!!!تعجب

دایی: شیطانشیطان

_ مملکته داریم...نیشخند

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٢ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

اینم آخرین چهارشنبه ی دوره ی لیسانس...

نمیدونم خوشحالم  یا ناراحت...

این حال منه شما قضاوت کنید :هورادلقکنیشخنداز خود راضیشیطان

پی نوشت:

وقتی خواستم این پست رو بذارم حال خیلی خوبی داشتم ولی موقع گذاشتن شکلک ها فهمیدم واقعیت اون چیزی نیست که حتی خودم میبینم.

بغضی که گلوم رو فشار میده خبر از روزایی رو میده که دلتنگشون میشم ودیگه نیستن...افسوس

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٢ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

از صبح رفتم کلاس و بعدش هم دنبال یه سری کار.

ساعت 10:30 شب رسیدم خونه.

به دست و روم یه آبی میزنم و میرم سر یخچالخوشمزه

یهو میگم: نه! اول نماز!فرشته

تو فکرم اگه قرار بود آخر نماز باشه کی می خوندمش!!!خجالتنیشخند

نوشته شده در چهارشنبه ۸ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

میخوام برای تو بنویسم.

یه عالمه حرف تو دلم دارم و در عین حال حرفی برای گفتن ندارن.

همیشه و همیشه از خداحافظی بدم میومد با این حال دست رو هر کی میذارم به سرعت نور شرایط فراهم میشه برای خداحافظی !

امروز هم نوبت توئه!

امروزی که حالم ازش بهم میخوره.

رجا...عزیزم

3سالی که کنارت بهترین لحظه هامو گذروندم و یه عالمه چیز یاد گرفتم رو فراموش نمیکنم!

هیچی رو فراموش نمیکنم...

نمی دونم دوباره کی میبینمت رفیق ولی بدون که تا همیشه دلم برات تنگ میشه .

مواظب خودت باش.افسوس  

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

چه درس خونده باشم چه نخونده باشم کل استرسی که تو ایام امتحانات میگیرم با چند مین گریه تخلیه میشه و دیگر هیچ...عینک

(دوستانی که منو میشناسن دقیقا متوجه منظورم میشننیشخند)

داشتم تو بغل صدیقه گریه میکردم و بهش میگفتم دعا کن معجزه بشه و این ترم بگذره!!!گریه

_ عزیزم من مطمئنم تو میتونی! موفق میشی اصلا نگران نباش!به خیر میگذرهلبخند

من: صدیق حولم کجاست میخوام برم حموم...(فردا امتحان دارم و هنوز چند فصلش مونده)

_هدااااااااا تعجب تو میوفتی بیشین گریه کنشیطان

 آقاااا خو یکم محبتتو طولانی کنناراحت

_ والا میترسم یک کلمه دیگه بگم جاتو بندازی بگیری بخوابی...خنده

نوشته شده در پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

بچه ها می دونم باورش براتون سخته نیشخندولی من احتمالا 3 هفته به دلیل آغاز فصل دل انگیز امتحاناتسبزاین ورا پیدام نیمیشه ...

یه بچه ای تو مهد داریم هر وقت میبینمش میگه :منم دوست دارم ! یعنی بهت تلقین میکنه که دوسش داری خنده.

رو این حساب ..... منم دلم واستون تنگ میشهزبان

دیگه نگم دعا یادتون نره...فرشته

تا درودی دیگر بدرودبای بای

نوشته شده در جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

امروز 92.2.2

4 سال پیش واسه همچین روزی با دوستامون یه قرار گذاشتیم.قلب

حالا اون روز رسیده ولی چون افتاد وسط هفته با چند روز تاخیر اجراش میکنیم. یعنی جمعه!چشمک

چه زود گذشت انگار همین دیروز بود...

 بعدا نوشت:یکم دستم خالی بود و گفتم به مامان اینا نیمیگم و نیمیرم...امروز برگه قرارمون رو دیدن با یه ذوقی نگاش کردن گفتن کی میری!!!

گفتم شاید نرم!!!

دوزاریشون تو 3 سوت افتاد...نفری 50 تومن بهم دادن!خجالت

خدایا بابت آدمایی که کنارم قرار دادی تا نذارن آب تو دلم تکون بخوره ازت ممنونم بغل

 

نوشته شده در دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

یکی از دخترای خوابگاه به طور غیر معقولی بهم وابسته شده بود و واقعا داشت اذیتم میکرد.(اونقدری که دیگه ازون موقع به هیچکس اجازه ندادم بیشتر از یه حدی بهم نزدیک شه البته به استثنای یک نفر)

بهش گفتم بیا این رابطه رو تموم کنیم!

گفت :اگه ولم کنی خودمو میکشم.

گفتم:هرکاری دوست داری انجام بده فقط با من کاری نداشته باش!

.

.

.

_شب منتقلش کردن بیمارستان!

خودکشی کرده بودافسوس

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

اینم از نتیجه ی تلاش این ترم بندهعینک

ادامه مطلب لطفا....


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

یادمه اون زمان که شیراز بودم یه روز صبح 2تا بلیط به اسم طباطبایی رزرو کردیم .

عصری که رفتیم ترمینال گفتن چون ایام شلوغیه ما فقط حضوری بلیط میدیم(آخرین ماشین بود و اگه نمیرسیدیم بیچاره میشدیم)

دوستم میخواست گریه کنه .بهش گفتم نگران نباش ما با همین اتوبوس میریم!

اتوبوس تکمیل شده بود و من هنوز کاملا امیدوار بودم.

یهو یه خانمی با عجله اومد گفت:آقا من 2تا بلیط دارم نمیخوامشون.

آقاهه نشنید و خانمه بدون اینکه کنسل کنه رفت.

صداش کردم:خانم میشه بلیطتون رو به ما بفروشید.

گفت :چند روز پیش گرفتمش ولی کار واسم پیش اومد نمیتونم برم.واسه شما.

2تا بلیط بود به اسم طباطبایی...از خود راضی

بعدا نوشت:(گذری بر امتحانات پایان ترم من!!!)

کی میگه من خوش شانسم!!!!

2واحد که حذف شد!

2واحد خواب موندم!

3واحد هم فکر میکردم امتحان تستیه...تشریحی بود!

3واحد هم که کلا حسش نبود بخونم(خب اگه خوش شانس بودم حسش میومد)نیشخند

حالا این وسط اگه بگم 3 تا 20 دارم انگ خوش شانسی به آدم میبندن!زبان

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

یه پسر بچه نزدیک خوابگاه داره با یه قورباغه ی خیلی بزرگ بازی می کنه.

بهش گفتم واسم بذارش تو یه شیشه تابرم نشون دوستام بدم(آخه تا حالا همچین چیزی ندیده بودمتعجب)

بردمش تو اتاق گفتم بچه ها ببینید چی پیدا کردم!!!

اتاق تو یه لحظه با صدای جیغ خالی شد.نیشخند

مسیول خوابگاه دوید تو اتاق.

هداااااااااا بازم تو !! چیکارشون کردی!؟

من با یه حالت خیلی مظلومانه: هیچی بابا فقط اینو نشونشون دادم و شیشه رو آوردم جلو صورتش...

.

.

.

.

_مسیول خوابگاه غش کردخنده

ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

فرجه ها شروع شد و هدی خانمی که فقط تو این ایام درس میخونه باید دست به کار شهنیشخند

اینو گفتم که از همین الان بابت اینکه بهتون سر نمیزنم عذر خواهی کنملبخند

بدون من بهتون خوش بگذرهچشمک

نوشته شده در دوشنبه ٤ دی ۱۳٩۱ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

فردای آخرین روز از کلاس تفاوت های فردی فهمیدم که این کلاس رو نباید برمیداشتم!!!

یه ترم اشتباهی کلاس رفتم!

یه ترررررررررررمگریه

نوشته شده در جمعه ۱ دی ۱۳٩۱ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

درس امروز راجع به نظریه های تکاملی بود.

استاد در مورد داروین و پسر عموش ( سر فرانسیس گالتون ) کلی درس داد بعد آخر کلاس میگه کسی سوالی نداره؟

من : استاد اگه پسر عموشه پس چرا فامیلش داروین نیس؟

استاد:خنده

یعنی سوال میپرسم در حد دانشجوهای ارشد ....همچین آدمیم منعینکنیشخند

نوشته شده در شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

گفتگوی امروز من و استاد:

استاد میشه هفته دیگه نیام؟

_ چرا عزیزم مشکلی داری؟متفکر

بله استاد

_مشکلت چیه؟(با یه لحن خیلی دلسوزانه)

نمیتونم بگم استاد.افسوس

_حالا مطمینی نمیتونی بیای؟

نمیدونم استاد هفته دیگه مشخص میشه..

_باشه باشه اصلا خودتو نگران نکن.اصلا لازم نیست بیای .

مشکل من:

احساس کردم که هفته دیگه خستم و نمیتونم برمنیشخندنیشخندنیشخند

قبول کنید نمیتونستم مشکلم رو بگم....مژه

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩۱ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

امروز تو دانشگامون یادواره ی شهدای گمنام بود.

مجری برنامه هم آقای سید جواد هاشمی بود و هر چقدر بگم که به چشم برادری چقدر دوستشون دارم کم گفتمخجالت

منم دیدم نمیشه فرصت رو از دست داد و عکاسی که نزدیکم بود رو صدا کردم و بهشون گفتم این نامه رو بدید به اقای هاشمینیشخند

توش ادرس وبلاگم رو نوشته بودم و ازشون خواستم که بهم سر بزنن ...

دیدم که تو دستشون بود ولی نمیدونم میان یا نه سوال

این پست صرفا واسه ایشونه....

سید جواد امیدوارم نامه رو جا نذاشته باشی و خیلی زووووووووود تشریف بیاریدلبخند

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

6 ساعت دیگه انتخاب واحدمه و من نیم ساعت پیش یادم اومد که تصفیه حساب نکردم.استرس

دوستم پیشم بود و وقتی پیغام سایت رو دید که نوشته بود به دلیل بدهی مجاز به انتخاب واحد نیستید هنگ کرد.

خودم هم یه لحظه شوک شدم ولی داشتم میخندیدم و میگفتم وووی حالا چیکا کنمنیشخندابله

دوستم مدام داشت غر میزد که بابا یه فکری کن بیچاره میشی کلافه

به داداشم گفتم میتونی الان پول بریزی به حسابم اونم سریع اقدام کرد و مشکل حل شد.

وقتی مطمئن شدم خطر رفع شد گفتم صدیق یه لیوان شربت (گمپ گل)(از شیراز گرفتیم) واسم بزن فشارم افتادهخنده

الان که دارم این پست رو میذارم یکم سرم درد میکنه .خدا رحم کرد اوه

بیا بغلم خدا جوووووووووونبغلماچ

بعدا نوشت: عملیات با موفقیت انجام شد.اووووووف مغزم سوت کشید از بس درس جابه جا کردم ابله

و الان:همه چی آااااااااارومه من چقدر خوشحالم...زباننیشخند

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()


 Design By : Pichak