من وروزهای خوب زندگیم

تو یکی از خروجی های حرم امام رضا(ع) ایستادیم.

یه پسر بچه داشت تو یه فاصله ی دور سیب نذری پخش میکرد .

من خیییییلی سیب دوست دارم خوشمزه

داشتم نیگاش میکردم در حالی که مطمئن بودم امکان نداره به من برسه.افسوس

یهو پسره دره کارتونشو بست و مستقیم اومد سمتم و یه سیب بهم داد.نیشخند

من: از کجا فهمیدی ؟تعجب

_ از برق چشات!!! هیپنوتیزم

.... بهله همچین آدمیم منخنده

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٤:٤٩ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()


 Design By : Pichak