من وروزهای خوب زندگیم

یه پسر بچه تنهایی ایستاده بود تو پیاده رو و داشت آشغال میریخت رو زمین!

رفتم سمتش گفتم عزیزم اینایی که ریختی جمع کن بریز تو اون سطل آشغالهلبخند

یهو مامانش که اون طرف ایستاده بود وصدامو شنیده بود با یه حالت تهاجمی اومد سمتم گفت :

خانم با بچم چیکار دارید(بهش برخورده بود!!!)تعجب

خیلی آروم ولی محکم گفتم:

مامانشید؟

_بله!!!

پس شما این آشغالارو جمع کنید!ابرو

از مامورای شهرداری هم بهتر کار کردن این مادرو فرزند! نیشخندنیشخندنیشخند

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()


 Design By : Pichak