من وروزهای خوب زندگیم

داشتم تو پاساژ با آرامش واسه خودم میچرخیدم و تو افکارم قوطه ور بودمخواب

که نااااااااگهان!!!

یه بنده خدایی که از قضا یه آقای بسیار درشت هیکل با دستای بسیار بزرگ (البته اینجور به نظرم اومدنیشخند) میخواست به یه نفر آدرس بده و در حالی که دستش رو دراز کرده بود گفت :

ازین طرف میرید!

و دقیقا این طرف با صورت بنده تو یه مسیر بود!خنثی

در تمام عمرم همچین سیلی ای نخورده بودم!تعجب

انقدر درد داشت که یه لحظه سرم گیج رفت ! آقا هم واسه این که نیوفتم شونه هامو گرفته میگه :خانم حالتون خوبه!!استرس 

حالا یکی بیاد اینو از ما باز کنهعصبانینیشخند

در حالی که داشت عذر خواهی میکرد گفتم اشکال نداره چیزی نشد و سریع از مسیر دور شدم!اوه

(والا ترسیدم واسه اینکه از دلم در بیاره یه موقع بیگیره لپمون هم ماچ کنهخنده)

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()


 Design By : Pichak