من وروزهای خوب زندگیم

پاسی از شب گذشته و با رضوان توی راهروی قطار ایستادیم.

بدجوری بوی هنونه تو سالن پیچیده.خوشمزه

رضوان: من هندونه میخوامناراحت

من: فکر کنم بو از اون کوپس که چراغش روشنه!

بریم در بزنیم بگیم به ما هم بدین!نیشخند

در میزنیم.

درو باز میکنن.همه هندونه به دست با لبخند دارن نیگامون میکننلبخند

روم نمیشه بگم فقط میگم وای ببخشید اشتباه اومدم و درو میبندم.

مامانه سریع درو باز میکنه و 2قاچ بهمون میدهفرشتهنیشخند

..........صدامونو شنیده بودنخندهخنده

نوشته شده در یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()


 Design By : Pichak