من وروزهای خوب زندگیم

تو مهدکودکم!

یکی از بچه ها اومد یه انگشتر بهم داد گفت خانم این واسه شما.بغل(انگشتره دااااااااغون بود.نگینش هم افتاده بود)

من: وااای چه خوشکله مرسی

_ خانم بذار تو انگشتت

خلاصه تمام روز تو دستم بود اصن هم خجالت نکشیدمنیشخند

وقته خونه رفتنه.... دستشو میگیرم که سوار سرویس بشه

یه نیگاه به دستم میکنه با یه حالت حق به جانب میگه:

خانم نمیخوای انگشترم رو پس بدی!!!

اصن یه وضی...خنده

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()


 Design By : Pichak