من وروزهای خوب زندگیم

دیدید بعضی آدما وقتی میبینیشون از پاکی وجودشون روحت تازه میشه.یکیو میشناسم اینجوریه.اسمش انیسه.امروز واسه نماز عید رفته بودم مصلا .تنهایی.عجیییییب دلم کشیده بود انیسو ببینم و چقدر احساسش میکردم.بهش پیام دادم انیس تو اومدی مصلا ؟

جوابی نیومد ولی یهو دیدم انیس دستش رو شونمه!!! بهش گفتم واااااااای انیس میدونستم میبینمت. و قیافش اینجوری شد وقتی اس رو دید...تعجبنیشخند(میگم خدا هر چی میخوام بهم میده شما باورتون نمیشه.عاشقتم خدا جونماچ)

عصر شده بود و از تنهایی حوصلم سر رفته بود پاشدم کیک درست کردم ولی دلم نیومد تنهایی بخورم زنگ زدم آژانس و تو یه بسته کادویی چنتاشو پیچیدمو فرستادم واسه داداشم.آخه اونم تنهاس.فکر کنم خوشحال بشه .هنوز به دستش نرسیده. تازه یه نامه فدایت شوم هم روش گذاشتمنیشخندقلب

احساس خوبی دارم.برم ادامه کتابمو بخونم نوشته زویا پیرزاد(چراغ هارو من خاموش میکنم).راستی تا حالا یه نفر هم وبلاگمو نخونده.هیچ وقت فکر نمیکردم انقد پر طرفدار باشمنیشخندنیشخندنیشخند

عکس کیکم هم میذارم تا یادم نره چقدر هنرمندمچشمک


نوشته شده در یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()


 Design By : Pichak