من وروزهای خوب زندگیم

دیروز صدیق این داستان رو واسم تعریف کرد:

زن و شوهری بعد ازچند سااااال صاحب بچه میشن یه روز که مرده داشت میرفت سر کار به خانمش میگه شیشه دارو رو از کف اتاق بردار ولی خانمش یادش میره و بچه از دارو میخوره و کارش به بیمارستان میکشه و در نهایت میمیره.

مرده وقتی میرسه بیمارستان در کمال ناباوری اولین حرفی که به خانمش میزنه اینه:

دوست دارم.

وقتی ازش پرسیدن علت این کار چی بود.گفت بچه دیگه از دست رفته و الان همسرم به همدردی من نیاز داره نه سرزنشم....

-----------------------------------

امروز اومدم خونه دیدم غذا داره میسوزه در حالی که صدیق دوید سمت آشپزخونه و با ناراحتی و عذاب وجدان داشت به قابلمه ای که سوزونده بود نیگاه میکرد بهش نیگاه کردم و گفتم صدیق:

دوستت دارم.خنده

نوشته شده در دوشنبه ۸ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()


 Design By : Pichak