من وروزهای خوب زندگیم

امشب تولد خواهرم بود و حسابی خوش گذشت...بقیش رو بعدا میگم اخه خیلی الان خستم...لبخند

بعدا نوشت:26 مهر تولد منا بود ولی 5 شنبه گرفتیم که دوستا خوابگاهیمون هم با خیال راحت بیان.

مهمان ها:عسل.رضوان.صدیق.ژاله.فاطمه.تیبا.رجا. زهرا.(من و منا هم که مهمان حساب نمیشیمنیشخند)

شرح ماوقع به طور خیلی خلاصه:

شادمانی کردیمدلقک.ژله بستنی خوردیمزبان.باز هم شادمانی کردیمهورا.شام خوردیمزبان . آتیش بازی کردیم.منا لباس عقدش رو پوشید کلی ذوقش کردیم و تجدید خاطرات کردیمبغل.بعد قرعه کشی کردیم و رضوان برنده شد و بهش جایزه دادیم و من باز حسودیم شد که چرا برنده نشدم در حالی که اسپانسر این قسمت برنامه من بودمافسوسنیشخند.کادوهارو باز کردیم که خیلی خوش به حالش شد.بعدش همگی رقص چاقو رفتیم و متعاقبا به هممون شاواش داده شدزباننهایتا تعدادی از مهمون ها رفتن و من و صدیق و عسل و رضوان تا 3صبح حرف زدیم و خندیدیم و خوردیم...

این بود داستان کوتاه تولد آبجی خوشکل مالبخند

نوشته شده در جمعه ٢۸ مهر ۱۳٩۱ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()


 Design By : Pichak