من وروزهای خوب زندگیم

وقتی بلیط گرفتیم گفتن از اندیمشک تا دورود بلیط ندارید اون یه تیکه رو باید جریمه بدید ما هم گفتیم باوشه بعدشم هم با خودمون گفتیم ما که دختریم بالاخره یه جایی بهمون میدن نشون به اون نشون که از اندیمشک تا دورود تو رستوران بودیمنیشخند

وقتی رسیدیم تهران کلی پول اژانس دادیم تا رسیدیم به مقصد .یکم که استراحت کردیم پاشدیم رفتیم میلاد نور خرید.من کیف و کفش خریدم رضوان هم 2تا مانتو گرفت.

فرداش دوباره رفتیم میلاد نور آخه 3طبقش رو هنوز ندیده بودیمنیشخندچیزی نخریدیم بستنی خوردیمو برگشتیم .

شب رفتیم عروسی بهار.حسابی خوشکل شده بود و یه عروس فوق العاده بود. از همون جا بوق بوق تا کرجهورااخه خونه بهار کرج بود.

شب خونه مجیدو سارا موندیم که خیلی بهمون خوش گذشت.

واسه ناهار رفتیم خونه مامان بهاره بعدش هم رفتیم پا تختی برگشتنی هم سوار مترو شدیم و صادقیه پیاده شدیم.یه پسره رو پله ها نشسته بود و سنتور میزد ما هم ساندویچ وچیپس گرفتیم یکم اونورترش نشستیم به خوردنخوشمزههم فال بود هم تماشا.

ازونجا رفتیم اریاشهر .بعد به راننده میگیم تا سعادت اباد چند میبری میگه 8ت ما هم نرفتیم.یهو یه تاکسیه ایستاد و بمون گفت سوار شید هرچقدر خواستید بدید 4تومن دادیم 1تومنش رو بمون پس داداز خود راضی

صبح پاشدیم رفتیم امام زاده صالح ازونجا هم رفتیم دربند.ناهارخوردیم  و برگشتیم تجریش.ازونجا رفتیم پاساژ قائم من یه پانچو و یه مانتو گرفتم رضوان هم یه کیف خرید.بعد فهمیدیم پولمون داره تموم میشه من زنگ زدم به 2تا داداشام و خواهرم و مامانم .رضوان هم زنگ زد به خانوادش و دوباره حسابمون پر شد.

من که به هر کی زنگ میزدم میگفتم به کسی نگه اخه خیلی ضایع بود اگه میفهمیدن از همشون پول گرفتمنیشخندمژهخلاصه اینکه اون شب هم گذشت.

فردا ظهر من و رضوان و پارسا با هم رفتیم پارک ملت کلی هم عکس گرفتیم ازونجا هم رفتیم پارک آب و آتش و حسابی اب بازی کردیم و واسه اینکه خشک شیم من و پارسا شروع کردیم به بدمینتون بازی اونم کنار یه مشت ادم حرفه ای البته ما هم اصلا به روی خودمون نیاوردیمچشمکبعدش رفتیم سوار دستگاه خود ران شدیم که اونم خیلی حال داد ولی رضوان ترسید و سوار نشد . شام خوردیم و برگشتیم خونه.

وقتی سوار اسانسور بودیم یهو برق رفت پارسا ترس از تاریکی داشت و انقدر قیافش سرشاراز ترس بود که منو رضوان نتونستیم جلو خودمون رو بگیریم و کلی خندیدیم پارسا هم خیلی جدی میگفت نخندید الان اکسیژن تموم میشهقهقههبعد زنگ زد به مامانش که بیاد نجاتمون بدهاسترس

فردا صبحش هم رفتیم راه اهن و 2تا بلیط تا اراک گرفتیم بقیش هم جریمه دادیم و ایندفعه رییس یه کوپه اختصاصی داد به خودمونزبان

اینم از خاطره سفر ما.

الان هم دیگه برم آماده بشم اخه امشب عروسی مرضیه هست.

ولی چقدر حرف داشتماااااااانیشخند

 

 

نوشته شده در جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()


 Design By : Pichak