من وروزهای خوب زندگیم

با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم مامان بود و ازم میخواست طرز تهیه مربا پوست هندونه رو یادش بدم.اول صبح چه دل خوشی داشتخمیازه

توضیحم که تموم شد پشت خطی داشتم .دوستم بود. با دوستش بهم زده بودو داشت گریه میکرد.گریه.

داشتم دلداریش میدادم که باز هم یکی اومد پشت خط.خالم بود میگفت چرا هر چی زنگ میزنم به مامانت جواب نمیده گفتم شاید صدای زنگ رو نمیشنوهخیال باطل

که باز هم یکی اومد پشت خطم داداشم بود و میگفت خونه خریده وداره میاد دنبالم که ببره نشونم بده.داشتم باهاش ذوق میکردم و تبریک میگفتمهوراهورا که باز یکی اومد پشت خطم.

گفتی چند پیمانه شکر بریزم...کلافهکلافه

نوشته شده در شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()


 Design By : Pichak