من وروزهای خوب زندگیم

هفت خرداد سال 93 بود .تازه از شیراز برگشته بودم که آقا امین بهم پیشنهاد آشنایی برای ازدواج داد .

یه دستبندی چرمی که سنبل ماه تولدم روش حک شده بود تو دستم بود.ازم خواستن که دستبندو بدم بهشون.و من گفتم بعد ازین گفتگوها  اگه ازتون خوشم اومد دستبند رو میدم بهتون.

...

17 خرداد 94 به عبارتی چند روز پیش فکر میکردم ماه گرد دستبندمون...با این فکر که خب تو ده روز که آدم از کسی خوشش نمیاد پس حتما 17 تیر دستبندو بهش دادم.

ولی ایشون تاریخ دقیق یادش مونده بود .

من بیرون بودم بهم گفتن بیا مثل قدیم همون جای همیشگی قرار بذاریم.سر ساعت 7:30میدان شهدا.

با هیجانی عجیب رفتم سر قرار.

دیدم داره با یه دسته گل خوشگل میاد سمتم.واقعا ذوق کرده بودم.که گفت میخوام ببرمت یه جایی.

وای گافی شاپ هتلی که همه ی گفتگوهای اولیمون رو انجام دادیم.همون صندلی همیشگی.

خیلی حس خوبی داشتم که یهو برگی از دفتر مشترکمون که توش رویداد های مهم ثبت شده رو در آوردن که نشون بدن 17 خرداد سالگرد شروع عشق دوطرفمونهقلب

همینجوری اشکام میریخت یعنی واقعا به این زودی یه سااااال گذشت...و ازون مهمتر یعنی من توی ده روز ..فقط ده روز مرد زندگیمو انتخاب کردم...هوووممم به به اونم چه انتخابیبغل

کلی حرف زدیم و بعد رفتیم رو پلمون قدم زدیم ...همون پلی که امین روش بعد ازینکه دستبندو بهش دادم با حلقه ای که جلوم گرفته بود ازم خواستگاری کرد.مژه

وقتی اومدیم خونه دیدم هنوز تموم نشده و با ژله ای که برای اولین بار درست کرده اونم با طرح قلب یه عالمه سورپرایز شدم.

خدایا چه روزی بود اونروز...خدایا شکرت ...فقط همیییینبغل

نوشته شده در جمعه ٢٢ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()


 Design By : Pichak