من وروزهای خوب زندگیم

ساعت هشت شب.یکم دیگه مهمونا میرسن.

یه ساعتی میشه که سیب زمینی ها دارن تو خورش قل میخورن ولی هنوز آخ هم نگفتن.

یه سر به برنج میزنم .وای!!!!!!

نصفش پخته نصفش خام خامتعجب

یه نیگاه به امین میندازم.نمیدونم بگم.نگم...دل و میزنم به دریا و میگم.

وای الان مهمونا میرسن!من تا حالا این همه برنج درست نکرده بودم.

خیلی آروم بهم میگه خانم چرا از همون اول بهم نگفتی که بلد نیستی.چه اشکالی داشت.

خلاصه برنجارو تو سه تا قابلمه می ذاره و مثل یه کدبانو یه پلوی عالی ازشون می سازه.

سیب زمینی ها چرا نمی پزنخنثی

تلفن زنگ میخوره...بچه ها دیرتر میان...چه خبر خوشحال کننده ایهورا

خب خوبه...بهتره سفره رو آماده کنم.

ظرف ماست و خیارو از تو یخچال درمیارم...هووووممم چی شدهخوشمزه

بوووووووممممم....

یه نگاه به امین میندازم..

یه نگاه به آشپزخونه که پر از شیشه خردس..

یه نگاه به خودم که سر تا پام ماستی شده...

دمپایی هامو که پر از ماست شده رو پرت میکنم تو آشپزخونه و مثل تو فیلما دستامو می گیرم جلوی صورتمو با جیغ و گریه میرم تو اتاقخندهقهقهه

(الان هم که یادش میوفتم از عکس العملم خندم میگیرهنیشخند)

بنده خدا امین اول منو آروم میکنه.بعد همه جارو مرتب می کنه و جارو میکشه ...

مهمونی عالی برگزار شد.

مهمونا دارن از غذا تعریف میکنن ..یه نگاه به هم میندازیم و می خندیم...فقط ما میدونیم اینجا چه خبر بودهچشمک

با همه ی دردسراش شب عالی ای بود چون بهم نشون داد همراه زندگیم کسیه که تو هر شرایطی آرومه و به راحتی میتونه حالمو خوب کنه.

جالب اینجاست که وقتی ازش میپرسم چه طور انقدر خونسرد و شیک برخورد کردی؟زبان

شروع میکنه به تعریف کردن از خودم که رفتار امروز من بازتاب رفتار خودته...لحظه هایی که من اشتباه می کردم و تو با آرامش و بدون غر زدن حلشون می کردی.مژه

اینا همه تعارفن و خوبی از خودشه و من الان اینجام که اعتراف کنم:

مهربونی های اون شبت رو هیچ وقت یادم نمیره...لبخندفرشتهبغل

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()


 Design By : Pichak