من وروزهای خوب زندگیم

با مامانم رفتیم خرید .

میریم تو یه مغازه و مامانم هر چی که واسه ی آشپزخونه لازمه رو سفارش میده.

چشمم میوفته به یه آب کش بزرگ.با خودم میگم این دیگه به چه دردم میخوره.ما که دونفر بیشتر نیستیم.

بعد یاد این میوفتم که قراره خانم خونه باشم و ممکنه یه عالمه مهمون بیاد و این اب کش هم لازم شه.

 یهو یه ترس خنده داری همه ی وجودمو گرفت و همون جا زدم زیر گریه که من نمییییییییییییییخوام عروسی کنمگریه

مامانم:تعجبخنده

اقای فروشنده: خنده

خدایا پس من کی بزرگ میشم...مژهنیشخند

نوشته شده در شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۳ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()


 Design By : Pichak