من وروزهای خوب زندگیم

عاشق اذیت کردن دوستامم(مخصوصا رضوان) نیشخند

و یه عالمه ایده های نو واسه سر کار گذاشتنشون دارم!

یه روز تصمیم گرفتم دست ازین کارا بردارم و یه انگشتر گذاشتم تو دستم که به قولم متعهد باشم.تعهدی که واقعا خیلی جاها جلوم رو گرفت.

امروز داشتم میرفتم پیش رضوان .

یهو یکی از همون افکاارعینکاومد تو ذهنم!

سریع به دستم نگاه کردم دیدم انگشتره رو خونه جا گذاشتم!

یهو گفتم :آخ جون برم حالشو بگیرم!

بعد با خودم گفتم:

هداااااا برای متعهد بودن به قولت نیازی به بودن انگشتر نیست!!!!

و اینجوری بود که این رفتار در وجود بنده نهادینه شد.خجالت

بهله...همچین آدمیم منبغلنیشخند

نوشته شده در شنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٢ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()


 Design By : Pichak