من وروزهای خوب زندگیم

2سال از من کوچیکتر بودی واسه همین فقط زورم به تو میرسید.

یادش بخیر مدرسه هامون چند تا کوچه با هم فاصله داشت.همیشه سر ایستگاه قرار میذاشتیم و واسه هم از اتفاقاتی که تو مدرسه میافتاد تعریف میکردیم.

یادته وقتی اشتباهی از پشت بوم انداختمت و سر و دستت شکست.به خاطرسرت که یه نقطش قلمبه شده بود  چندتا کلاس پنجمی اذیتت میکردن!

اونموقع من سوم بودم.رفتم حسابشون رو گذاشتم کف دستشون.

روزگار خوبی کنارت داشتم تا این که دست روزگار تورو به خاطر کارت ازم جدا کرد و فرستاد مشهد.

بعدش هم که ازدواج کردی و موندگار شدی.

تنها دلیل من برای تحمل این دوری داشتن یه همراه خوب کنارت بود.

همراهی که بهم ثابت کرد با خیال راحت میتونم تورو بهش بسپارمو مطمئنم کرد که تو هر شرایطی میتونه پشتت وایسه. 

عزیزه دلم یه عالمه حرف واست دارم ولی الان اینجام که بگم :

داداش کوچولوی مهربونم پدر شدنت مبارک.

نوشته شده در جمعه ٥ مهر ۱۳٩٢ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()


 Design By : Pichak