من وروزهای خوب زندگیم

کلاس اول بودم.

یه روز داشتم از مدرسه می اومدم خونه.سرخوش در حال لی لی کردن از کنار یه سطل زباله رد شدم.

یه دفعه ایستادم و چند قدمی به عقب برگشتم که ببینم چیزی که دیدم درست بوده!!!

یه نوزاد خیلی کوچولو رو در حالی که تو قنداق پیچیده شده بود و دور دهنش مگس جمع شده بود کنار سطل آشغال دیدم.

نزدیکتر شدم.خوابیده بود.خواستم برش دارم ولی تو عالم بچگی ترسیدم یه موقع مامانم دعوام کنه.

با سرعت تمام خودمو رسوندم خونه و داستانو به مامانم گفتم.

ایشون هم خیلی سریع چادرشونو پوشیدن و با من شروع به دویدن کردن.ولی وقتی رسیدیم از بچه خبری نبود.

همیشه با خودم میگم کاش برش داشته بودم...

بزرگ شدم.

رو دیوار عکس یه گمشده رو دیدم .معمولا این عکسارو با دقت نیگا میکنم .از سر کنجکاویه شاید ولی خب نیگا میکنم.

شب بود.داشتم با تاکسی برمیگشتم خونه .کنار اتوبان دیدمش.

خودش بود سرگردون و خسته.

خواستم به راننده بگم وایسه ولی نمیدونم چرا زبونم نچرخید .

بازم ترسیدم.پسر درشت هیکل و خل وضعی بود .ترسیدم یه موقع بلایی سرم بیاره.

همینجور که با سرعت ازش دور میشدیم داشتم پشت سرمو نگاه میکردم.

هر چقدر بگم پشیمونم کم گفتم!

 کاش پیاده میشدم...

بعضی وقتا تا تو شرایطش قرار نگیری نمیتونی راجع به خودت قضاوت کنی.

بعضی وقتا تو شرایطش که قرار میگیری از خودت نا امید میشی.

و من از خودم نا امید شدم...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٢ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()


 Design By : Pichak