من وروزهای خوب زندگیم

بعد این هم حرصی که از دست پرشین خوردم کلافهوقتش بود که یه پست شیرین بذارملبخند

مشهد...

با بچه ها رفتیم مشهد .روز آخره  و فقط اندازه ی بلیط برگشت و غذای بین راه پول واسمون موندهنیشخند

داشتیم از کنار یه هتلی رد میشدیم! دیدیم دارن صبحونه بسته بندی میکنن!

در حالی که داشتیم پیراشکی میخوردیم ولی دلمون خیلی کشیدخوشمزه

ما: خوش به حالشوووونگریهنیشخند

رفتیم خونه.

یکی از بچه ها بعد از ما اومد در حالی که ازون صبحونه های بسته بندی شده تو دستش بود.

گفت: وقتی داشتم می اومدم یه مردی صدام کرده گفته اینا واسه دعای ندبست اضافه مونده اگه میشه شما ببریدشون....

دقیقا به تعداد بود!!!

ما:تعجبتعجبلبخند

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()


 Design By : Pichak