من وروزهای خوب زندگیم

عاشق اذیت کردن دوستامم(مخصوصا رضوان) نیشخند

و یه عالمه ایده های نو واسه سر کار گذاشتنشون دارم!

یه روز تصمیم گرفتم دست ازین کارا بردارم و یه انگشتر گذاشتم تو دستم که به قولم متعهد باشم.تعهدی که واقعا خیلی جاها جلوم رو گرفت.

امروز داشتم میرفتم پیش رضوان .

یهو یکی از همون افکاارعینکاومد تو ذهنم!

سریع به دستم نگاه کردم دیدم انگشتره رو خونه جا گذاشتم!

یهو گفتم :آخ جون برم حالشو بگیرم!

بعد با خودم گفتم:

هداااااا برای متعهد بودن به قولت نیازی به بودن انگشتر نیست!!!!

و اینجوری بود که این رفتار در وجود بنده نهادینه شد.خجالت

بهله...همچین آدمیم منبغلنیشخند

نوشته شده در شنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٢ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

داستان های اصغر و هدی یادتون هست!

قسمت اولش اینجاست!

 http://maninjaaam.persianblog.ir/post/56/

بقیش هم تو ادامه مطلبه.

...


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

یادمه من و داداش کوچیکم(آقای پدر) تو بچگی یکی از علایقمون این بود که  چایی رو حسابی شیرین کنیم .بعد بذاریم تو فریزر و وقتی یخ زد بخوریم.نیشخند

عجیب بهمون میچسبید.خوشمزه

چند وقت پیش به یاد اون موقع اومدم اینکارو تکرار کنم که ببینم چه مزه ای بود دقیقا...

ترجیح میدم راجع بهش حرف نزنم ...سبزخنده

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

حوالی سال 72 بود.

با خواهر برادرام رفتیم ازین پفک جدیدا خریدیم.

(نمیدونم یادتون هست یا نه! همون درشتا که رنگشون زرد کمرنگ بود.!)

خلاصه باز کردیم دیدیم خیلی بی مزن.

همه رو قاطی کردیم و روشون نمک پاشیدیم.

خیلی شور شدن.

ریختیم تو آبکش شستیمشون.

کلا فنا شدن....خنده

بهله همچین خانواده ی سرشار از نبوغی هستیم ما!نیشخند

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

2سال از من کوچیکتر بودی واسه همین فقط زورم به تو میرسید.

یادش بخیر مدرسه هامون چند تا کوچه با هم فاصله داشت.همیشه سر ایستگاه قرار میذاشتیم و واسه هم از اتفاقاتی که تو مدرسه میافتاد تعریف میکردیم.

یادته وقتی اشتباهی از پشت بوم انداختمت و سر و دستت شکست.به خاطرسرت که یه نقطش قلمبه شده بود  چندتا کلاس پنجمی اذیتت میکردن!

اونموقع من سوم بودم.رفتم حسابشون رو گذاشتم کف دستشون.

روزگار خوبی کنارت داشتم تا این که دست روزگار تورو به خاطر کارت ازم جدا کرد و فرستاد مشهد.

بعدش هم که ازدواج کردی و موندگار شدی.

تنها دلیل من برای تحمل این دوری داشتن یه همراه خوب کنارت بود.

همراهی که بهم ثابت کرد با خیال راحت میتونم تورو بهش بسپارمو مطمئنم کرد که تو هر شرایطی میتونه پشتت وایسه. 

عزیزه دلم یه عالمه حرف واست دارم ولی الان اینجام که بگم :

داداش کوچولوی مهربونم پدر شدنت مبارک.

نوشته شده در جمعه ٥ مهر ۱۳٩٢ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()


 Design By : Pichak