من وروزهای خوب زندگیم

بعد این هم حرصی که از دست پرشین خوردم کلافهوقتش بود که یه پست شیرین بذارملبخند

مشهد...

با بچه ها رفتیم مشهد .روز آخره  و فقط اندازه ی بلیط برگشت و غذای بین راه پول واسمون موندهنیشخند

داشتیم از کنار یه هتلی رد میشدیم! دیدیم دارن صبحونه بسته بندی میکنن!

در حالی که داشتیم پیراشکی میخوردیم ولی دلمون خیلی کشیدخوشمزه

ما: خوش به حالشوووونگریهنیشخند

رفتیم خونه.

یکی از بچه ها بعد از ما اومد در حالی که ازون صبحونه های بسته بندی شده تو دستش بود.

گفت: وقتی داشتم می اومدم یه مردی صدام کرده گفته اینا واسه دعای ندبست اضافه مونده اگه میشه شما ببریدشون....

دقیقا به تعداد بود!!!

ما:تعجبتعجبلبخند

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

چرا وبلاگم اینجوری شده!!!

قالبم عوض کردم بازم درست نشد!!

واسه شما هم بدون قالب و داااااااغون میاد بالا آیا؟سوالناراحت

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٤:٤٧ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

تو مدرسه کودکان استثنایی ظرفیت کلاسی که دستمه 5 نفره.

2 تاشون دعواشون شد فرستادم دفتر موند 3 تا...نیشخند

همچین معلم توانمندی هستم من...خنده

بعدا نوشت:

عکس بچه های انجمن رو خیلی وقته گذاشتم ولی فکر کنم بعضیاتون ندیدید.همینلبخند

http://maninjaaam.persianblog.ir/post/112/

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

میخوام برای تو بنویسم.

یه عالمه حرف تو دلم دارم و در عین حال حرفی برای گفتن ندارن.

همیشه و همیشه از خداحافظی بدم میومد با این حال دست رو هر کی میذارم به سرعت نور شرایط فراهم میشه برای خداحافظی !

امروز هم نوبت توئه!

امروزی که حالم ازش بهم میخوره.

رجا...عزیزم

3سالی که کنارت بهترین لحظه هامو گذروندم و یه عالمه چیز یاد گرفتم رو فراموش نمیکنم!

هیچی رو فراموش نمیکنم...

نمی دونم دوباره کی میبینمت رفیق ولی بدون که تا همیشه دلم برات تنگ میشه .

مواظب خودت باش.افسوس  

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

چه درس خونده باشم چه نخونده باشم کل استرسی که تو ایام امتحانات میگیرم با چند مین گریه تخلیه میشه و دیگر هیچ...عینک

(دوستانی که منو میشناسن دقیقا متوجه منظورم میشننیشخند)

داشتم تو بغل صدیقه گریه میکردم و بهش میگفتم دعا کن معجزه بشه و این ترم بگذره!!!گریه

_ عزیزم من مطمئنم تو میتونی! موفق میشی اصلا نگران نباش!به خیر میگذرهلبخند

من: صدیق حولم کجاست میخوام برم حموم...(فردا امتحان دارم و هنوز چند فصلش مونده)

_هدااااااااا تعجب تو میوفتی بیشین گریه کنشیطان

 آقاااا خو یکم محبتتو طولانی کنناراحت

_ والا میترسم یک کلمه دیگه بگم جاتو بندازی بگیری بخوابی...خنده

نوشته شده در پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

 تا حالا شده آرزوی یه بچه رو بر آورده کنی!

آرزوی کوچیکی که واسه اون خیلی دست نیافتنیه...

میخوام بچه های انجمنون (کوچولوهای بی بضاعت و اکثرا یتیم) رو به پیتزا دعوت کنم!

این یکی از آرزوهاشونه که همیشه از زبونشون میشنوم.

تعدادشون 60 نفره.

تنهایی نمیتونم.

اگه شما هم پایه ایدبگید چقدر میتونید کمک کنید.

به مامان بابا هاتون هم میتونید بگید.

اگه کم هم بود اشکال نداره...قطره قطره جمع گردد وانگهی پیتزا..... نه ببخشید دریا شودنیشخند

فقط لطفا زودی خبرم کنید...6 خرداد برمیگردم بیبینم چیکا کردید همون موقع شماره حساب هم بهتون میدملبخند

و من الله توفیق.        

-----------------------------------------------------------------------------

 بعدا نوشت:

جونم براتون بگه:واقعا از همتون ممنونم و به داشتنتون افتخار میکنمبغل

 از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون اصلا انتظار اینهمه همکاری رو نداشتم خجالت

روسفیدم کردیدقلب

 و اینکه از الان بگم اگه ازین پول چیزی باقی موند (اگه..نیشخند) با بقیش واسشون چیزای دیگه میخریم.راضی باشیدلبخند

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ۳ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()


 Design By : Pichak