من وروزهای خوب زندگیم

این خاطرم یه کوچولو درد داره اگه دلشو نداری نخوننیشخند

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

تا حالا شده بخوای برگردی شهرتون بلیط هم تو دستت باشه ولی به آخرین اتوبوس نرسی!خجالت

شده وسط تابستون به زور بلیط گیرت بیاد بعد تو راه آهن خوابت ببره و به قطار نرسی؟خمیازه

یا حتی شده تو کافی شاپ فرودگاه نشسته باشی و در حالی که کارت پرواز هم دستته از پرواز جا بمونی؟خنده

بهله همچین آدمیم من...نیشخند

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

تو یکی از خروجی های حرم امام رضا(ع) ایستادیم.

یه پسر بچه داشت تو یه فاصله ی دور سیب نذری پخش میکرد .

من خیییییلی سیب دوست دارم خوشمزه

داشتم نیگاش میکردم در حالی که مطمئن بودم امکان نداره به من برسه.افسوس

یهو پسره دره کارتونشو بست و مستقیم اومد سمتم و یه سیب بهم داد.نیشخند

من: از کجا فهمیدی ؟تعجب

_ از برق چشات!!! هیپنوتیزم

.... بهله همچین آدمیم منخنده

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٤:٤٩ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

النا جونم که یادتون هست(بچه خواهرم)

یه وبلاگ داره که توش شیرین کاریاشو مینویسم.یه پست داشت به اسم النا و چاکلز.

بعد از یه مدت از کارخونه چاکلز بهم ایمیل زدن که میخوان به عنوان یکی از طرفدارای کوچولوشون بهش عیدی بدن...

امروز رسید.نیشخند

بیاین ادامه مطلب بروبچزبان


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

دارم با دومادمون تخمه میخرم یهو چشمم افتاد به پسته ها!خوشمزه

من: آقا یه دونه پسته هم اشانتیون بدید!مژه

_ قابل نداره خانم یه مشت بردارید.لبخند

مشتم رو تا جایی که میشد باز کردم .فکر کنم یه نیم کیلویی شد.نیشخند

صاحب مغازه: استرس

من: شوخی کردم بابا  خنده

(دوستان حواستان باشد چه چیز را و به چه کسی تعارف میکنیداز خود راضیزبان)

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

گفتگوی من و مامان وقتی که یه خواستگارو رد میکنم:

مامان:من اگه بدونم تو چی میخوای؟

من:هیچی!!! فقط:

اسمش هادی باشه(که بشیم هادی و هدینیشخند)

متولد 59 باشه(آخه دوماد آخریه میخوام از 2 تا دوماد دیگمون بزرگتر باشهنیشخند)

آشپزیشم خوب باشه(واسه وقتایی که گشنم میشه و حال ندارم آشپزی کنمعینک)

چند روز بعد :

یه خواستگار اومد واجد تمام شرایط فوقتعجبخنثی

مامانم:نظرت چیه؟از خود راضی

_اونروز یادم رفت بگم باید به دلم هم بیشینهمژه

مامانم: عصبانیکلافه

من: از خود راضینیشخند

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()


 Design By : Pichak