من وروزهای خوب زندگیم

به بچه ها میگم ماه صفر صدقه دادن خوبه رو همین حساب یه 100 تومنی برداشتم دوره سر خودم و عسل و صدیقه میچرخونم میگم :

به سلامتی خودمون و خانواده هامون.

عسل:100 تومن!!! هم خودمون هم خانواده هامون!خنده

صدیق: میخوای سلامتی همسایه ها هم بذار روش!خنده

...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

تو مهدکودکم!

یکی از بچه ها اومد یه انگشتر بهم داد گفت خانم این واسه شما.بغل(انگشتره دااااااااغون بود.نگینش هم افتاده بود)

من: وااای چه خوشکله مرسی

_ خانم بذار تو انگشتت

خلاصه تمام روز تو دستم بود اصن هم خجالت نکشیدمنیشخند

وقته خونه رفتنه.... دستشو میگیرم که سوار سرویس بشه

یه نیگاه به دستم میکنه با یه حالت حق به جانب میگه:

خانم نمیخوای انگشترم رو پس بدی!!!

اصن یه وضی...خنده

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

لوله تفنگ داداشم رو با اطمینان به اینکه خالیه گرفتم سمت خواهرم و میگم میخوام بکشمت!عینک

اونم میاد جلو میچسبه به اسلحه و با خنده میگه بزن خلاصم کننیشخند

دستم رو ماشس یهو یاد یه فیلمی میوفتم . بهش میگم یه لحظه برو کنار مطمئن شم خالیه.

بوووووومممم(تیر توش بود)...

من و خواهرم:تعجبتعجب

نوشته شده در جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

میخوام سوار تاکسی شم!

_مستقیم

بفرما بالا

یکم جلوتر یه پسره میگه مستقیم.

من:گفت مستقیمااااا

_واسه ایشون مسیرم نیسعینک

من:آقا پیاده میشم.استرس

(مدیونید اگه فکر کنید ترسیدم...نیشخند)

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

در حالی که خوابم برده تو اتوبوسم و دارم میرم شیراز.

تو خواب میبینم که راننده از جاده منحرف شده و میخواد بدزدمون...یهو از خواب پریدم.

پرده رو میزنم کنار میبینم تو یه بیابونیم.

من درحالی که فریاد میزنم: آقای راننده کجا دارید میرید؟؟؟

_یعنی چی خانم؟

میگم کجا دارید میرید؟

_پسر پاشو برو ببین چی شده!

کمک راننده داره میاد سمتم و من یهو دوزاریم میوفته !نیشخند

آقا نیا نیا خواب دیدم!!!

مسافرا:خندهقهقهه

من:خجالت 

نوشته شده در شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۱ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

یه بشقاب تو سینکه ظرف شوییه.یه کاسه هم روی سینکه.

دارم سیب زمینی رنده میکنم .کاسه با یه لرزش خفیف به طرف داخل سینک در حرکته.

دستم رو تند میکنم تا ببینم اگه بیوفته کدومش میشکنه.....

دوتاشون شکستننیشخند

اصن یه وضیییییییییخنده

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

یه ساعت دیگه میام میگم...البته فکر کنم تابلو شدنیشخند

بعدا نوشت:

تولدت هدا جونه ماشالا

هدا خانم عروس میشه ایشالا(میدونم ربطی نداره ولی خب اینم تیری در تاریکیهخنده)

دیگه همین.....هورا

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

داشتم درس میخوندم یهو دلم تخم مرغ کشید.

شعله رو روشن میکنم..ماهیتابه رو میذارم روش..روغن میریزم .

بعد تخم مرغ رو اظافه میکنم.

احساس میکنم به جوریهسوال

باخودم میگم این با بقیه روزا فرق میکنه!متفکر

خوب که دقت میکنم میبینم....تخم مرغ رو بدون اینکه بشکنم گذاشتم تو ماهیتابهخنده

اصن یه وضی....نیشخند

بعدا نوشت به سفارش دوستان:

اون اظافه درستش میشه این.......اضافه

دوستان انسان جایز الخطاس شما ببخشیدنیشخند

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۱ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

اگه گفتید این کدوم بازیه!!!سوالنیشخند

بفرمایید ادامه مطلب چشمک


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۱ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

چند وقت پیش یه یاد بچگیام یه قلک خریدم دیروز با عسل(دوستم از شیراز) نشستیم خوچل موچلش کردیم.....البته کار اصلی رو عسل کردماچ

دلم یه دونه بزرگترش رو میخواس ولی میگفت 20 تومن منم خیلی سریع دلم همینو خواست.نیشخند

با اغفال اعضای خانواده ایشالا به زودی پر میشهاز خود راضی

ادامه مطلب لطفالبخند

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ٩ آذر ۱۳٩۱ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

مردم دوماد دارن ما هم دوماد داریمنیشخند

اینم تصور شوم آقا بهزاد(شوهر خواهر)نسبت به بنده و همسر آینده...

البته هدف فقط حرص دادن من بود که موفق هم شد...منتظرنیشخند

نام:اصغر قصاب

هیکل:آآآه

...

اجازه بدید سکوت کنم و بقیشو تصویری ببینید.

تشریف بیارید ادامه مطلب لطفا


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

چند وقتیه به این نتیجه رسیدم که اگه حرفایی رو که تو دلم میگم به زبون بیارم خیلی آدم عزیزتری میشم....{#emotions_dlg.e19}

به عنوان مثال:

تو دلم میگم:(صدیقه جون بیا چایی بخور)قلب

واقعیت: لیوان رو هول میدم جلوش میگم کوفت کن{#emotions_dlg.e28}

اصن یه وضی...

نوشته شده در یکشنبه ٥ آذر ۱۳٩۱ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

امروز بچه هارو واسه ناهار دعوت کردیم اونوقت با صدیق تصمیم گرفتیم با پلوی زعفرونی بهشون فاز بدیماز خود راضی

رو این حساب تویه لیوان شیشه ای زعفرون سابیدم گذاشتم لا پلو که حسابی دم بکشه و فرمز شه ولی لیوانمو به این حالت از تو قابلمه در آوردمنیشخند

نوشته شده در پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()


 Design By : Pichak