من وروزهای خوب زندگیم

امروز یه نوبت ارتوپد گرفتم واسه صدیق که یه چکابش کنه خودم هم یه چیزه کوچولویی تو مچم بود که اصن معلوم نبود ولی یکم درد میکرد گفتم اینم نشون بدم.

یه ویزیت دادیم رفتیم تو وبرای اینکه مشکل حروم حلالی نباشه همون موقع به دکتره گفتم :

آقای دکتر ما 2تا مشکل داریم

_یعنی نفری 2تا؟

نه من یه مشکل کوچولو دارم دوستم هم کلا مشکل دارهنیشخند

صدیق رو چک کرد وگفت چیزی نیس خوب میشی فقط یه نامه بهت میدم برو پزشک قانونی واسه کبودیات دیه بگیر از حقت نگذر بازنده

حالا نوبت من شدچشم

_دخترم یه کیست تو مچته که اگه خارجش نکنیم پیشرفت میکنه.برات یه نسخه مینویسم الان میای با سرنگ تخلیش میکنم بعد یه آمپول میزنم که با مواد شیمیایی داخلش رو بسوزونه بعد اگه خوب نشد باید عملش کنی!

من:تعجب

یه نیگاه به دستم کردم و با خنده گفتم نه مث که خیلی هم مشکلم کوچولو نبودهنیشخند

خلاصه همچین که چشمم خورد به آمپوله در حالی که جمله غلط کردم  رو مثل یه ذکر زمزمه میکردم زدم زیر گریه آخه خیلی بزرگ بودگریه

دکتر و صدیقه هم بهم میخندیدن.

ولی واقعا دردم اومد کلی خودم و کنترل کردم که جیغ نزنم اما آخرش خندم گرفت آخه من صدیق رو آورده بودم دکتر در حالی که اون دست منو گرفته بود و داشت دلداریم میدادخنده

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩۱ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

1.

دیروز صدیق داشت از ایلام میومد تو راه اتوبوسشون چپ کرد و کلی کشته و زخمی داشت .ناراحت

خدا خیلی دوسمون داشت که سر صدیق بلایی نیومد فقط چندتا خراش سطحی برداشته و بدنش کوفته شده که انشالا به زودی خوب میشه...

امروز رفتم واسش کادو خریدم میگه به چه مناسبته ؟

میگم به مناسبت اینکه زنده اینیشخند

2.

داشتم ظرفارو میشستم یهو یه کاسه از دستم افتاد و خرد شد.

صدیق: چییییییییی بود؟

من: شی شی شیشه شیکست

_شیشه نبود

پس چی شکست؟

2تایی باهم:السون و ولسون قلب منو شکستن ....نیشخند

اصن یه وضی...نیشخند

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

تنهایی تو تاکسی نشستم یهو یادم میاد کیف پولم رو خونه جا گذاشتم.

من: وای آقا یه مشکلی پیش اومده!

چی شده دخترمتعجب(خیلی خنده دار هول کرد )

_در حالی که از عکس العملش خندم گرفته بود گفتم هیچی پدر جان فقط کیف پولم رو خونه جا گذاشتمخجالت

وای دخترم ترسوندیم فدا سرت اصن اشکال نداره

_چی چی اشکال نداره مسیر بعدی رو چیکار کنمآخ

بیا دخترم این پول رو بگیر .

_نه این زیاده همون 500 تومنی رو بدید بسهنیشخند

یعنی تا این حد...

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

محرم آمد...

یه بغض سنگین گلوم رو گرفته حرفم نمیاد...فقط همین.

نوشته شده در شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۱ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

یادمه یه روز تو مهدمون پاستیل ابولفضل رو اشتباهی دادم یکی دیگه خورد(بچه ها خیلی رو خوراکیهاشون حساسن)
وقتی فهممیدم چی شده با شرمندگی نشستم روبه روش که معذرت خواهی کنم.اوه
ابولفضل دستا کوچولوش رو گذاشتت رو شونم گفت اشکالی نداره خودتو ناراحت نکن(عین همین جمله).
اونجا بود که فهمیدم مردونگی نه تنها به مرد بودن نیست به کوچیک و بزرگی هم نیست...

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

از صبح تا حالا نم نم بارون قطع نشده به عبارتی هوا عااااااااااالیه....این واسه خداجونمماچبغل

حالم هم خوبه خوبه ...دانشگاه هم نرفتم(از صبح تا شب کلاس داشتم) نیشخند

هوس بستنی قیفی کردم ولی به هر کی زنگ میزنم میگه کی تو این بارون میره بستنی بخورهدل شکسته

اینجا کسی هست که پایه بستنی خوردن زیر بارون باشه!!!زبان

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩۱ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

فکر کن یه هفته منتطر عروسی دوستت باشی همه عالم و آدم هم بدونن که تو میخوای 2شنبه بری عروسی...

ازون طرف بفهمی امتحان میان ترم 3شنبه هم کنسل شده و خوشحالی به خاطر اینکه میتونی 2شنبه رو با خیال راحت خوش بگذرونی...

یهو سر کلاس حالت انقدر بد بشه که همه نیروتو جمع کنی و فقط بتونی خودتو به خونه برسونی و بعدش هم به این امید که وقتی بیدار میشی همه چی عوض شده چند ساعت رو بخوابی ولی ...افسوس

امشب عروسی نمیرم...

عروسییییییییییییییییگریهنیشخند

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

درس امروز راجع به نظریه های تکاملی بود.

استاد در مورد داروین و پسر عموش ( سر فرانسیس گالتون ) کلی درس داد بعد آخر کلاس میگه کسی سوالی نداره؟

من : استاد اگه پسر عموشه پس چرا فامیلش داروین نیس؟

استاد:خنده

یعنی سوال میپرسم در حد دانشجوهای ارشد ....همچین آدمیم منعینکنیشخند

نوشته شده در شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

گفتگوی امروز من و استاد:

استاد میشه هفته دیگه نیام؟

_ چرا عزیزم مشکلی داری؟متفکر

بله استاد

_مشکلت چیه؟(با یه لحن خیلی دلسوزانه)

نمیتونم بگم استاد.افسوس

_حالا مطمینی نمیتونی بیای؟

نمیدونم استاد هفته دیگه مشخص میشه..

_باشه باشه اصلا خودتو نگران نکن.اصلا لازم نیست بیای .

مشکل من:

احساس کردم که هفته دیگه خستم و نمیتونم برمنیشخندنیشخندنیشخند

قبول کنید نمیتونستم مشکلم رو بگم....مژه

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩۱ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

امروز تو دانشگامون یادواره ی شهدای گمنام بود.

مجری برنامه هم آقای سید جواد هاشمی بود و هر چقدر بگم که به چشم برادری چقدر دوستشون دارم کم گفتمخجالت

منم دیدم نمیشه فرصت رو از دست داد و عکاسی که نزدیکم بود رو صدا کردم و بهشون گفتم این نامه رو بدید به اقای هاشمینیشخند

توش ادرس وبلاگم رو نوشته بودم و ازشون خواستم که بهم سر بزنن ...

دیدم که تو دستشون بود ولی نمیدونم میان یا نه سوال

این پست صرفا واسه ایشونه....

سید جواد امیدوارم نامه رو جا نذاشته باشی و خیلی زووووووووود تشریف بیاریدلبخند

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

داشتم تو آیینه نگاه میکردم با یه لحن طنز آمیز به صدیق میگم :من که خیلی بامزم  چرا کسی عاشقم نمیشه؟مژه

صدیق مستقیم تو چشمام نیگاه میکنه و خیلی جدی میگه :چرا اینجوری فکر میکنی !شاید خیلی ها باشن ولی خودشون رو در حد تو نمیبینن و واسه همین جرات جلو اومدن ندارن!

من:تعجبنیشخند

نوشته شده در شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

دیروز صدیق این داستان رو واسم تعریف کرد:

زن و شوهری بعد ازچند سااااال صاحب بچه میشن یه روز که مرده داشت میرفت سر کار به خانمش میگه شیشه دارو رو از کف اتاق بردار ولی خانمش یادش میره و بچه از دارو میخوره و کارش به بیمارستان میکشه و در نهایت میمیره.

مرده وقتی میرسه بیمارستان در کمال ناباوری اولین حرفی که به خانمش میزنه اینه:

دوست دارم.

وقتی ازش پرسیدن علت این کار چی بود.گفت بچه دیگه از دست رفته و الان همسرم به همدردی من نیاز داره نه سرزنشم....

-----------------------------------

امروز اومدم خونه دیدم غذا داره میسوزه در حالی که صدیق دوید سمت آشپزخونه و با ناراحتی و عذاب وجدان داشت به قابلمه ای که سوزونده بود نیگاه میکرد بهش نیگاه کردم و گفتم صدیق:

دوستت دارم.خنده

نوشته شده در دوشنبه ۸ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ۳ آبان ۱۳٩۱ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()


 Design By : Pichak