من وروزهای خوب زندگیم

امشب تولد خواهرم بود و حسابی خوش گذشت...بقیش رو بعدا میگم اخه خیلی الان خستم...لبخند

بعدا نوشت:26 مهر تولد منا بود ولی 5 شنبه گرفتیم که دوستا خوابگاهیمون هم با خیال راحت بیان.

مهمان ها:عسل.رضوان.صدیق.ژاله.فاطمه.تیبا.رجا. زهرا.(من و منا هم که مهمان حساب نمیشیمنیشخند)

شرح ماوقع به طور خیلی خلاصه:

شادمانی کردیمدلقک.ژله بستنی خوردیمزبان.باز هم شادمانی کردیمهورا.شام خوردیمزبان . آتیش بازی کردیم.منا لباس عقدش رو پوشید کلی ذوقش کردیم و تجدید خاطرات کردیمبغل.بعد قرعه کشی کردیم و رضوان برنده شد و بهش جایزه دادیم و من باز حسودیم شد که چرا برنده نشدم در حالی که اسپانسر این قسمت برنامه من بودمافسوسنیشخند.کادوهارو باز کردیم که خیلی خوش به حالش شد.بعدش همگی رقص چاقو رفتیم و متعاقبا به هممون شاواش داده شدزباننهایتا تعدادی از مهمون ها رفتن و من و صدیق و عسل و رضوان تا 3صبح حرف زدیم و خندیدیم و خوردیم...

این بود داستان کوتاه تولد آبجی خوشکل مالبخند

نوشته شده در جمعه ٢۸ مهر ۱۳٩۱ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

 

        مسابقه بزرگ کتابخوانی با یه عالمه جایزه هورا

حتی اگه یه کتاب هم خونده باشین بازم میتونید شرکت کنید

              یکم کار مفید انجام بدید تنبل هانیشخند

http://www.attarlibrary.ir/main/

دیگه همین...لبخند

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۱ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

ازین بدتر هم مگه میشه!!!

پازل هزار تیکه رو تموم کنی بعد بفهمی یه تیکش کمهنیشخند

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

امروز یه جمله خوندم که خیلی واسم جالب بود با این عنوان که:

یادمه کلاس دوم دبستان بودم .میخواستیم با بچه ها بریم سینما فیلم شنگول و منگول و حبه انگور.

وقتی رسیدم مدرسه بچه ها صف بسته بودن .معلممون هم واسه اینکه تنبیهم کنه بردم گذاشتم تو یه کلاسی درو هم قفل کردو رفت و تا زمانی که برگشتن من همونجا بودم و هر چقدر بگم ترسیدم و دلم شکست کم گفتم.

در حالی که بعد ازین ماجرا از مدرسه اخراج شد ولی من تا پارسال هر سری که میخواستم واسه کسی تعریف کنم کلی گریه میکردم تا اینکه تو برنامه ماه عسل احسان علی خانی گفت همین الان اگه از کسی کینه ای دارید ببخشیدش و من بخشیدمش.

دیگه ازون موقع تا حالا وقتی تعریفش میکنم گریم نمیگیره این یعنی درسته خیلی زمان برد ولی من التیام پیدا کردملبخند

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۱ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

ببخشید اگه طولانی شد دیگه بیشتر ازین نتونستم خلاصش کنم.لبخند

10 که حرکت کردیم 12 مشهد بودیم تا وسایلو گرفتیمو رسیدیم خونه داداشم شد 1.

چایی خوردیم و همه به جز من و حسین و زینب(زن داداش) بیدار موندیم و تا صبح حرف زدیم و خندیدیم.

ما که خوابیدیم بقیه رفتن حرم.من و حسین 11 بیدار شدیم .زینب ناهار درست کرده بود حسین هم سالاد درست کرد.

بچه ها(دایی و خانمش.منا و شوهرش)اومدن ناهار خوردیم و دوباره خوابیدیم تا 4.

بعد بچه ها رفتن الماس شرق منم رفتم حرم آخه تهران و شیراز همه خریدامو کرده بودم و دیگه نه چیزی احتیاج داشتم نه پولی داشتمنیشخند

.شام با حسین و زینب رفتیم بیرون .2تا روسری و 1بلوز و1سرمه ی بادم هم خریدمزبان

خلاصه شب خوابیدیم و صبح قرار بود بریم حرم که خواب موندیمخجالتبیدار شدیم و صبحونه با نون سنگگی که دایی جونم گرفته بود زدیم بر بدن و راه افتادیم به طرف پدیده شاندیز.از خود راضی

بعد از خوردن ناهار رفتیم نمایشگاه صنایع دستی پدیده که فوق العاده بود و من فقط یه جای سرمه گرفتم که عکسشو میذارم واستون (خیلی چیزای دیگه هم دلم خواس ولی به دلایلی که عرض شد نتونستم بخرمافسوسنیشخند)

از شاندیز من و حسین و زینب رفتیم پارک ملت وقتی برگشتیم تو راه با مهتاب و مریم آشنا شدیم که داستانی بود واسه خودش.

اومدیم خونه شام خوردیم و من و زینب 1رفتیم حرم .تا5:15حرم بودیم بعدش برگشتیم 6 خوابیدیم تا 9:30بیدار شدم دیدم همه امادن میخوان برن بازاربین الملل و الماس شرق منم گفتم میام رفتیم و دایی یه لباس خوشکل واسم خریدزبان

2اومدیم خونه و دایی کباب گرفت و خوردیم و بعد خوابدیم تااااااااا 5.بیدار که شدیم بجه ها رفتن بازار رضا منم اومدم حرم تو راه یه جفت کفش هم گرفتمنیشخند

بقیه هم بعد از خرید اومدن حرم و با هم برگشتیم خونه.همه خوابیدن به جز من و حسین و زینب و خواهرش.باهم رفتیم پارک همونجا هم شام خوردیمو مسابقه دو و بدمینتون گذاشتیم.

خلاصه شب خوابیدیمو صبح که بچه ها رفتن حرم ما خواب موندیم.زنگ زدن و گفتن سالاد درست کنید تا ناهارو بیاریم.ناهار که خوردیم ما رفتبم حرم و بچه ها باز هم رفتن خرید و ساعت 5:30 همه خونه بودیم و رفتیم به سمت مقصد با یک ساعت تاخیر 7:30 حرکت کرد و 9:30 اهواز بودیم.

این بود داستان سفر مشهد...........پایان.چشمک


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۱ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

خبر اول:

نشسته بودیم با دوستان حرف بینی شد و گفتن هدی نیمرخش خوبه...

امروز تیبا بچه دوستم نزدیک بود بیوفته پریدم بگیرمش سرش محکم خورد تو دماغم بعدش هم النا خانم بچه خواهرم در اوج آرامش گوشیمو کوبوند تو دماغم...بقیشو دیگه خودتون تصور کنیدنیشخند

خبر دوم:

النا خانم امروز برای اولین بار منو بوسید انقدر این بوسه شیرین بود که نمیتونم توصیف کنم.(بغل)

خبر سوم:

فردا جشن ممتازین هست و اینکه من تو ورودی های خودمون سوم شداز خود راضی

خبر چهارم و مهمترین خبر:

فردا اگه خدا بخواد ساعت 10 شب میریم مشهد هنوز چمدون تهران رو باز نکردم یعنی فرصت نکردم الان هم دیگه باید برم بار سفر ببندم(چشمک)دوستون دارم و انشالا جمعه برمیگردم.(لبخند)

 

نوشته شده در یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

وقتی بلیط گرفتیم گفتن از اندیمشک تا دورود بلیط ندارید اون یه تیکه رو باید جریمه بدید ما هم گفتیم باوشه بعدشم هم با خودمون گفتیم ما که دختریم بالاخره یه جایی بهمون میدن نشون به اون نشون که از اندیمشک تا دورود تو رستوران بودیمنیشخند

وقتی رسیدیم تهران کلی پول اژانس دادیم تا رسیدیم به مقصد .یکم که استراحت کردیم پاشدیم رفتیم میلاد نور خرید.من کیف و کفش خریدم رضوان هم 2تا مانتو گرفت.

فرداش دوباره رفتیم میلاد نور آخه 3طبقش رو هنوز ندیده بودیمنیشخندچیزی نخریدیم بستنی خوردیمو برگشتیم .

شب رفتیم عروسی بهار.حسابی خوشکل شده بود و یه عروس فوق العاده بود. از همون جا بوق بوق تا کرجهورااخه خونه بهار کرج بود.

شب خونه مجیدو سارا موندیم که خیلی بهمون خوش گذشت.

واسه ناهار رفتیم خونه مامان بهاره بعدش هم رفتیم پا تختی برگشتنی هم سوار مترو شدیم و صادقیه پیاده شدیم.یه پسره رو پله ها نشسته بود و سنتور میزد ما هم ساندویچ وچیپس گرفتیم یکم اونورترش نشستیم به خوردنخوشمزههم فال بود هم تماشا.

ازونجا رفتیم اریاشهر .بعد به راننده میگیم تا سعادت اباد چند میبری میگه 8ت ما هم نرفتیم.یهو یه تاکسیه ایستاد و بمون گفت سوار شید هرچقدر خواستید بدید 4تومن دادیم 1تومنش رو بمون پس داداز خود راضی

صبح پاشدیم رفتیم امام زاده صالح ازونجا هم رفتیم دربند.ناهارخوردیم  و برگشتیم تجریش.ازونجا رفتیم پاساژ قائم من یه پانچو و یه مانتو گرفتم رضوان هم یه کیف خرید.بعد فهمیدیم پولمون داره تموم میشه من زنگ زدم به 2تا داداشام و خواهرم و مامانم .رضوان هم زنگ زد به خانوادش و دوباره حسابمون پر شد.

من که به هر کی زنگ میزدم میگفتم به کسی نگه اخه خیلی ضایع بود اگه میفهمیدن از همشون پول گرفتمنیشخندمژهخلاصه اینکه اون شب هم گذشت.

فردا ظهر من و رضوان و پارسا با هم رفتیم پارک ملت کلی هم عکس گرفتیم ازونجا هم رفتیم پارک آب و آتش و حسابی اب بازی کردیم و واسه اینکه خشک شیم من و پارسا شروع کردیم به بدمینتون بازی اونم کنار یه مشت ادم حرفه ای البته ما هم اصلا به روی خودمون نیاوردیمچشمکبعدش رفتیم سوار دستگاه خود ران شدیم که اونم خیلی حال داد ولی رضوان ترسید و سوار نشد . شام خوردیم و برگشتیم خونه.

وقتی سوار اسانسور بودیم یهو برق رفت پارسا ترس از تاریکی داشت و انقدر قیافش سرشاراز ترس بود که منو رضوان نتونستیم جلو خودمون رو بگیریم و کلی خندیدیم پارسا هم خیلی جدی میگفت نخندید الان اکسیژن تموم میشهقهقههبعد زنگ زد به مامانش که بیاد نجاتمون بدهاسترس

فردا صبحش هم رفتیم راه اهن و 2تا بلیط تا اراک گرفتیم بقیش هم جریمه دادیم و ایندفعه رییس یه کوپه اختصاصی داد به خودمونزبان

اینم از خاطره سفر ما.

الان هم دیگه برم آماده بشم اخه امشب عروسی مرضیه هست.

ولی چقدر حرف داشتماااااااانیشخند

 

 

نوشته شده در جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()


 Design By : Pichak