من وروزهای خوب زندگیم

ساعت 2:30 با رضوان داریم میریم تهران که برسیم به عروسی بهار...

من برم اماده بشملبخندبای بای

نوشته شده در جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

بالاخره بلیط مشهد گیرمون اومد و ما رفتنی شدیم دیگه کم کم داشت واسم یه رویا میشدنیشخند

بروبچ قول من هنوز سر جاشه و واسه همتون اگه قابل بدونید دعا میکنم.قلب


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

خبر اول:

مشهد رفتنمون کنسل شددل شکسته

منم به امام رضا گفتم آقا مشهد که نذاشتید بیایم حداقل 7 مهر که تولدتون هست و قرعه کشی بانک انصار یه کاری کن یه صندوق پر از سکه های طلا برنده بشمنیشخند(خودم هم میدونم کم توقعممژه)

خبر دوم:

1مهر عقد دختر عمم هست و2 مهر عروسی دوستمه و ازونجایی که عروسی بهار جون تهرانه مجبورم قید عقد رو بزنم و برم تو کار عروسیهورا

و دیگر هییییییییییچلبخند

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

هیشکی مث ما ازین خواهرا که واسه باز گشایی دانشگاه واسش کادو بخره نداره هیششکیزباناز خود راضی

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ٢٤ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

دوستانی که بهشون قول دعا داده بودم واسشون دعا کنم!!! التماس دعااااااااااانیشخند

آقا ما رفتیم بلیط رو بگیریم بهمون میگه 160 تومن میشه تعجب

قیمت بلیط 109 تومن هست و بقیش رو نمیدونم رو چه حسابی میخواس ازمون بگیره منم گفتم نمیخوام قهر

میگه خیلی ها با همین قیمت هم ازمون میخرن ! منم میگم ما پول زور تو کتمون نمیره

وااااااااالا حروم خورا... ازامام رضا(ع) خجالت بکشید دیگهناراحت

                               نیشخندپس یادتون نره دعا کنیدنیشخند

نوشته شده در جمعه ٢٤ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

قرار بود امروز حرکت کنیم واسه مشهد ولی بلیط گیرمون نیومد ناراحت

بابا مردم خیلی پول دار شدن ما کلی یارانه هامون رو ریختیم رو هم که با هواپیما بریم تا 1شنبه یه دونه بلیط هم گیرمون نیومدنیشخند

آمممممما یکشنبه اگه خدا بخواد رفتنی شدیم هورا

                               لبخندقول میدم واسه همتون دعا کنم لبخند

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

امروز داداشم بدون اینکه بهم بگه یه گوشی جدید واسم خرید از خود راضی

آیا اینجا کسی هست که بیشتر از من احساس خوشبختی کنه!!!

مطمئنم نیستزبان

اینو واسه داشتن یه گوشی جدید نمیگمااااا واسه این میگم که یه خانواده دارم که همیشه سورپرایزم میکنن و این یعنی:

                             زندگی اینجا جریان دارهلبخند

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

یادم رفت اینو بگم!!!

تو شناسنامه تولد من شهریور ماهه به خاطر مدرسهیول

و مامان جونم واسه تولد مصلحتیم امروز واسم یه سارافون دوخت که خیلیییییی خوشکله و میخوام جلو بچه ها مهدمون بپوشم ذوق کننهورا

مامان شیطونم ازونجایی که میدونم وبلاگمو پیدا کردی و میخونی رسما همینجا ازت تشکر میکنم و دستای خوشکلت رو که واسه خاطر من خسته شدن میبوسمماچ

نوشته شده در شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

از فردا دوباره کارمون شروع میشه خداروشکر دیگه داشت حوصلم سر میرفت از بیکاری و صبح ساعت 11 بیدار شدنخمیازه

کار من تو یه انجمن هست که خانواده های بی سرپرست زیادی رو تحت پوشش داره .از فردا به مدت 2هفته توزیع پوشاک و لوازم التحریر داریم .

انقدر دیدن خوشحالی بچه ها به خاطر داشتن کیف نو رو شونه هاشون قشنگه که اصلا نمیخوام از دستش بدم.عاشقشوووووووونمبغل 

یادمه پارسال موقع دادن هزینه کمک تحصیلی پولا تموم شد و تا همکارم نامه نگاری کنه و از صندوق انجمن پول بگیره یه ساعتی طول کشید و دفترم شلوغ شده بود خانم هایی که نشسته بودن وقتی ازشون عذر خواهی میکردم واسه تاخیر خجالت میکشیدن و من هم واسه اینکه یخشون آب شه الکی گفتم منم یکی از بچه های تحت پوشش انجمنماز خود راضی

دیگه بماند که به واسطه همین یه حرف چقدر تو اون یه ساعت بهمون خوش گذشت.زبان

فقط چون انجمن بچه های یتیم رو ساپورت میکنه مجبور شدم یه ساعتی بابام رو بفرستم دیار باقی(دور از جونش)فرشتهعینک

نوشته شده در شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

عجب اوضاعیه!!!

رها دیروز زنگ زد و به صرف صبحانه دعوتم کرد تازه میخواس واسم چیز کیک هم درست کنه.زبان

داییم گفت بیا بریم بیرون گفتم میخوام با رضی برم.

دایی جونم ناراحت شد.نگران

دیشب با رضی(دوستم)رفتم بیرون اصرار که بیا خونمون شب بمون مامانم نیس .منم تو رودر وایسی زنگ زدم رها گفتم صبح نمیتونم بیام.اخه میدونستم با رضی تا صبح بیداریمابله

رها جون ناراحت شد.قهر

داداشم امشب اومد خونه رضی دنبالم که بریم بیرون بستنی بخوریمنیشخند رضی گفت بازم بمون گفتم زشته دیگه اومده دنبالم باید برم.

رضی جون ناراحت شد.ناراحت

دایی گفت فردا بام  بیا ماهشهر گفتم باوشه مامانم زنگ زد گفت فردا ناهار بیا اینجا گفتم فردا با دایی هستم.

مامان جونم ناراحت شد...گریه

آخه این چه وضعیه .خسته شدم بابا هر کاری میکنم باز یکی ناراحت میشه .

والا اگه به من بود دوست داشتم صبح با رها صبحونه بخورم.شب پیشه رضی بمونم و ناهار فردا پیش مامانم باشمناراحت

امروز ازون روزاس که حالم ازش بهم میخوره.

پی نوشت: اصلا ادم تارفی نیستم ولی همه این ادما واسم عزیزن و واقعا با کمال میل دلم میخواس خوشحالشون کنم اما....افسوس 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

6 ساعت دیگه انتخاب واحدمه و من نیم ساعت پیش یادم اومد که تصفیه حساب نکردم.استرس

دوستم پیشم بود و وقتی پیغام سایت رو دید که نوشته بود به دلیل بدهی مجاز به انتخاب واحد نیستید هنگ کرد.

خودم هم یه لحظه شوک شدم ولی داشتم میخندیدم و میگفتم وووی حالا چیکا کنمنیشخندابله

دوستم مدام داشت غر میزد که بابا یه فکری کن بیچاره میشی کلافه

به داداشم گفتم میتونی الان پول بریزی به حسابم اونم سریع اقدام کرد و مشکل حل شد.

وقتی مطمئن شدم خطر رفع شد گفتم صدیق یه لیوان شربت (گمپ گل)(از شیراز گرفتیم) واسم بزن فشارم افتادهخنده

الان که دارم این پست رو میذارم یکم سرم درد میکنه .خدا رحم کرد اوه

بیا بغلم خدا جوووووووووونبغلماچ

بعدا نوشت: عملیات با موفقیت انجام شد.اووووووف مغزم سوت کشید از بس درس جابه جا کردم ابله

و الان:همه چی آااااااااارومه من چقدر خوشحالم...زباننیشخند

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

خیلی وقت بود میخواستم یه کتابی رو بخونم ولی وقت نمیشد برم بخرمش تا اینکه امروز تو کتابخونه خواهرم دیدمش و حسابی ذوق کردم.هورا

قلعه حیوانات کتاب جالبیه .پیشنهاد میکنم بخونینلبخند


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

شیراز که میگن ناااازه واسه آفتووه جنگشتنیشخند

ازوانجایی که 2سال شیراز بودم و این سفر واسه تجدید دیدار با دوستام بود مثل همیشه بسیار بسیار خوش گذشت.دلقک

رفتیم حافظیه .فال گرفتیم .با توریست ها حرف زدیم.(تازه وسط گفتگو به فارسی سر کارشون میذاشتیم و نمیفهمیدن چی میگیمنیشخند)

باغ ارم و دلگشا هم بسیار زیبا بودن و من نتونسته بودم تو  اون 2سال برم.

اینم چنتا عکس که در شادی من شریک باشیدچشمک


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

دوستم از ایلام اومده .شیراز با هم همخونه و هم کلاسی بودیم.

داشتیم حرف میزدیم بهش گفتم حوصلم سر رفته پاشو بریم شیراز .گفت دلت خوشه پولم کجا بود منم بهش گفتم بابا بیا بریم مگه چقدر خرج داریم نفری 100 ت بسه.چشمک

امروز ساعت 8میریم شیراز ...مژه

تا برگردم اندک دوستان عزیزوم مواظب خودشون باشن.بای بای

 

نوشته شده در دوشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٤:۳۸ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

نوشته شده در دوشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم مامان بود و ازم میخواست طرز تهیه مربا پوست هندونه رو یادش بدم.اول صبح چه دل خوشی داشتخمیازه

توضیحم که تموم شد پشت خطی داشتم .دوستم بود. با دوستش بهم زده بودو داشت گریه میکرد.گریه.

داشتم دلداریش میدادم که باز هم یکی اومد پشت خط.خالم بود میگفت چرا هر چی زنگ میزنم به مامانت جواب نمیده گفتم شاید صدای زنگ رو نمیشنوهخیال باطل

که باز هم یکی اومد پشت خطم داداشم بود و میگفت خونه خریده وداره میاد دنبالم که ببره نشونم بده.داشتم باهاش ذوق میکردم و تبریک میگفتمهوراهورا که باز یکی اومد پشت خطم.

گفتی چند پیمانه شکر بریزم...کلافهکلافه

نوشته شده در شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

این عکس صرفا جهت آب کردن دل یکی از دوستان ارائه می شود و هیچ ارزش دیگری ندارد.زباننیشخند


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

امروز واسه اولین بار بادمجون سفید دیدمتعجبنیشخند

مرده گفت مشهدی ها بهش میگن بره سفید...

خوشم اومد ازش عکس گرفتم آخه گرون بود مطمئنم دفعه دیگه نمیخرمنیشخند


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

یه سیب دارم که توش همیشه پر از خوردنیه.هووومزبان

امروز خالی شد رفتم یکم خوراکی خریدم ریختم توش به به.

تازه پاستیل هم خریدم ازینا که باشون میشه اسم هم نوشتزبان

فقط اومدم بگم دلتون آآاااابنیشخند


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

حتی وقتی کنارمی هم دلم برات تنگ میشه...

نوشته شده در چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()


 Design By : Pichak