من وروزهای خوب زندگیم

یه پسر بچه تنهایی ایستاده بود تو پیاده رو و داشت آشغال میریخت رو زمین!

رفتم سمتش گفتم عزیزم اینایی که ریختی جمع کن بریز تو اون سطل آشغالهلبخند

یهو مامانش که اون طرف ایستاده بود وصدامو شنیده بود با یه حالت تهاجمی اومد سمتم گفت :

خانم با بچم چیکار دارید(بهش برخورده بود!!!)تعجب

خیلی آروم ولی محکم گفتم:

مامانشید؟

_بله!!!

پس شما این آشغالارو جمع کنید!ابرو

از مامورای شهرداری هم بهتر کار کردن این مادرو فرزند! نیشخندنیشخندنیشخند

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

داشتم تو پاساژ با آرامش واسه خودم میچرخیدم و تو افکارم قوطه ور بودمخواب

که نااااااااگهان!!!

یه بنده خدایی که از قضا یه آقای بسیار درشت هیکل با دستای بسیار بزرگ (البته اینجور به نظرم اومدنیشخند) میخواست به یه نفر آدرس بده و در حالی که دستش رو دراز کرده بود گفت :

ازین طرف میرید!

و دقیقا این طرف با صورت بنده تو یه مسیر بود!خنثی

در تمام عمرم همچین سیلی ای نخورده بودم!تعجب

انقدر درد داشت که یه لحظه سرم گیج رفت ! آقا هم واسه این که نیوفتم شونه هامو گرفته میگه :خانم حالتون خوبه!!استرس 

حالا یکی بیاد اینو از ما باز کنهعصبانینیشخند

در حالی که داشت عذر خواهی میکرد گفتم اشکال نداره چیزی نشد و سریع از مسیر دور شدم!اوه

(والا ترسیدم واسه اینکه از دلم در بیاره یه موقع بیگیره لپمون هم ماچ کنهخنده)

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

خواهر بزرگم واسه من و منا گردنبندای کریستال فوق العاده خوشکلی خریده بود که خیلی هم خوشم اومد.قلب

داشتم از پله ها میرفتم بالا یهو از دستم افتاد و 2نصف شد.

معمولا تو این شرایط تنها عکس العمل من اینه: آخی حیف بود! و به راه خودم ادامه میدم (ناراحتیم در حد همون یه لحظه ولی واقعیه).

دیدم خواهرم داره نیگام میکنه گفتم زشته بی تفاوت رد بشم اونم حسسساس!

از پله ها دویدم پایین گفتم:وااااااااااااای گردنبندم!!!

چقدر دوستش داشتم!!!

وااای خدا چرا این بلا باید سر من بیاد!!!

انقدر تمیز فیلم بازی کردم که اشکم هم دراومدگریهنیشخند

یهو منا اومد گفت:بابا خودتو ناراحت نکن بیا اصن این واسه تو!

آروم باش هدی!!!خندهنیشخند

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

یکی از دخترای خوابگاه به طور غیر معقولی بهم وابسته شده بود و واقعا داشت اذیتم میکرد.(اونقدری که دیگه ازون موقع به هیچکس اجازه ندادم بیشتر از یه حدی بهم نزدیک شه البته به استثنای یک نفر)

بهش گفتم بیا این رابطه رو تموم کنیم!

گفت :اگه ولم کنی خودمو میکشم.

گفتم:هرکاری دوست داری انجام بده فقط با من کاری نداشته باش!

.

.

.

_شب منتقلش کردن بیمارستان!

خودکشی کرده بودافسوس

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

بیشتر از 100 برگ دادم واسم زیراکس کنن.

وقتی اومدم حساب کنم گفت میشه 14000 تومنتعجب

کلی چونه زدم شد 9000 تومن.

بعد که اومدم بیرون زنگ زدم 124.گفتن حسابت میشه 4 تومن.

برگشتم سمت مغازه

من: اگه ممکنه بقیه پولم رو بدید.

_تازه شما کم هم دادید

ولی 124 یه چیز دیگه میگفت!

_اون واسه خودش گفت.

پس من زنگ میزنم آدرس میدم وقتی اومد همینو بهش بگید.

_نمیخواد نمیخواد بقیه پولتون چقدر میشه؟

5000 تومناز خود راضینیشخند

همچین آدمیم من....زبان

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

اگه قرار باشه بین عشقت و ۱ میلیون دلار یکی رو انتخاب کنی اولین چیزی که با اون پول می خری چیه !؟نیشخند

نوشته شده در جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

اینم از نتیجه ی تلاش این ترم بندهعینک

ادامه مطلب لطفا....


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

رفتم بلیط بگیرم واسه شیراز.

مسئول فروش بلیط: فامیلتون؟

من: خندان

بعدا که بلیط رو نیگاه کردم دیدم زده پسته خندان.خنده

اصن یه وضی...

نوشته شده در یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

داداشم اومده خونه میگه هدی خیلی دلم میخواد یه سفر برم ولی وقتشو ندارم بیا پولشو میدم تو برو!نیشخند

منم بدون لحظه ای درنگ گفتم چششششششمشیطانخنده

خلاصه اینکه من فردا دارم میرم شیراز دلتون آااااااااااابزبان

نوشته شده در پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

پاسی از شب گذشته و با رضوان توی راهروی قطار ایستادیم.

بدجوری بوی هنونه تو سالن پیچیده.خوشمزه

رضوان: من هندونه میخوامناراحت

من: فکر کنم بو از اون کوپس که چراغش روشنه!

بریم در بزنیم بگیم به ما هم بدین!نیشخند

در میزنیم.

درو باز میکنن.همه هندونه به دست با لبخند دارن نیگامون میکننلبخند

روم نمیشه بگم فقط میگم وای ببخشید اشتباه اومدم و درو میبندم.

مامانه سریع درو باز میکنه و 2قاچ بهمون میدهفرشتهنیشخند

..........صدامونو شنیده بودنخندهخنده

نوشته شده در یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()


 Design By : Pichak