من وروزهای خوب زندگیم

این یک نامه است.

یک نامه ی سر گشاده برای تو...

مرد من مرد دوست داشتنی من میخوام از یک امتحان ساده حرف بزنم امتحانی برای سنجش دانش من و عشق تو.

وقتی که یک هفته ی تمام با وجود خستگی های کاری ای که داشتی صرفا برای اینکه من درس بخونم مسیولیت خطیر آشبزی و متعلقاتش رو به عهده گرفتی.

وقتی که شب امتحان با فکر اینکه نکنه من نرسم صبحونه بخورم تا صبح نخوابیدی .

وقتی که من نتونستم نماز صبح بیدار شم و تو به جاش دوتا نماز خوندی و واسه موفقیتم دعا کردی.

وقتی که صبح با یه انرژی فوق العاده بیدارم کردی در حالی که واسم کابوچینو و بنکک درست کرده بودی .

وقتی حواست بود که بطری آب و شکلات رو برای سر جلسه فراموش نکنم.

وقتی تمام راه آهنگ یه صبح دیگه ی سیروان رو بخش کردی و بلند بلند باهاش خوندی تا به من انرژی بدی و از استرسم کم کنی.

وقتی برگشتی خونه و با فکر اینکه نکنه یه وقت زنگ بزنم و خواب باشی ...نخوابیدی.

وقتی اومدی دنبالم و با همه ی اون خستگیت یه سر بردیم بیش خواهرم تا انرژی بگیرم...

تمام این وقت ها من لحظه به لحظه بیشتر عاشقت شدم.

مرد من.مرد دوست داشتنی من تو از یه امتحان ساده برای من یه روز عالی .یه روز فراموش نشدنی ساختی.

ممنون ...بابت همه چی.

و خداروشکر که هستی.که دارمت...

هزار بار از اون چیزی که فکرشو می کنی بیشتر دوستت دارم خوبه من...

هزار بار بیشتر...

94.6.27

هدی

نوشته شده در چهارشنبه ۱ مهر ۱۳٩٤ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

هفت خرداد سال 93 بود .تازه از شیراز برگشته بودم که آقا امین بهم پیشنهاد آشنایی برای ازدواج داد .

یه دستبندی چرمی که سنبل ماه تولدم روش حک شده بود تو دستم بود.ازم خواستن که دستبندو بدم بهشون.و من گفتم بعد ازین گفتگوها  اگه ازتون خوشم اومد دستبند رو میدم بهتون.

...

17 خرداد 94 به عبارتی چند روز پیش فکر میکردم ماه گرد دستبندمون...با این فکر که خب تو ده روز که آدم از کسی خوشش نمیاد پس حتما 17 تیر دستبندو بهش دادم.

ولی ایشون تاریخ دقیق یادش مونده بود .

من بیرون بودم بهم گفتن بیا مثل قدیم همون جای همیشگی قرار بذاریم.سر ساعت 7:30میدان شهدا.

با هیجانی عجیب رفتم سر قرار.

دیدم داره با یه دسته گل خوشگل میاد سمتم.واقعا ذوق کرده بودم.که گفت میخوام ببرمت یه جایی.

وای گافی شاپ هتلی که همه ی گفتگوهای اولیمون رو انجام دادیم.همون صندلی همیشگی.

خیلی حس خوبی داشتم که یهو برگی از دفتر مشترکمون که توش رویداد های مهم ثبت شده رو در آوردن که نشون بدن 17 خرداد سالگرد شروع عشق دوطرفمونهقلب

همینجوری اشکام میریخت یعنی واقعا به این زودی یه سااااال گذشت...و ازون مهمتر یعنی من توی ده روز ..فقط ده روز مرد زندگیمو انتخاب کردم...هوووممم به به اونم چه انتخابیبغل

کلی حرف زدیم و بعد رفتیم رو پلمون قدم زدیم ...همون پلی که امین روش بعد ازینکه دستبندو بهش دادم با حلقه ای که جلوم گرفته بود ازم خواستگاری کرد.مژه

وقتی اومدیم خونه دیدم هنوز تموم نشده و با ژله ای که برای اولین بار درست کرده اونم با طرح قلب یه عالمه سورپرایز شدم.

خدایا چه روزی بود اونروز...خدایا شکرت ...فقط همیییینبغل

نوشته شده در جمعه ٢٢ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

ساعت هشت شب.یکم دیگه مهمونا میرسن.

یه ساعتی میشه که سیب زمینی ها دارن تو خورش قل میخورن ولی هنوز آخ هم نگفتن.

یه سر به برنج میزنم .وای!!!!!!

نصفش پخته نصفش خام خامتعجب

یه نیگاه به امین میندازم.نمیدونم بگم.نگم...دل و میزنم به دریا و میگم.

وای الان مهمونا میرسن!من تا حالا این همه برنج درست نکرده بودم.

خیلی آروم بهم میگه خانم چرا از همون اول بهم نگفتی که بلد نیستی.چه اشکالی داشت.

خلاصه برنجارو تو سه تا قابلمه می ذاره و مثل یه کدبانو یه پلوی عالی ازشون می سازه.

سیب زمینی ها چرا نمی پزنخنثی

تلفن زنگ میخوره...بچه ها دیرتر میان...چه خبر خوشحال کننده ایهورا

خب خوبه...بهتره سفره رو آماده کنم.

ظرف ماست و خیارو از تو یخچال درمیارم...هووووممم چی شدهخوشمزه

بوووووووممممم....

یه نگاه به امین میندازم..

یه نگاه به آشپزخونه که پر از شیشه خردس..

یه نگاه به خودم که سر تا پام ماستی شده...

دمپایی هامو که پر از ماست شده رو پرت میکنم تو آشپزخونه و مثل تو فیلما دستامو می گیرم جلوی صورتمو با جیغ و گریه میرم تو اتاقخندهقهقهه

(الان هم که یادش میوفتم از عکس العملم خندم میگیرهنیشخند)

بنده خدا امین اول منو آروم میکنه.بعد همه جارو مرتب می کنه و جارو میکشه ...

مهمونی عالی برگزار شد.

مهمونا دارن از غذا تعریف میکنن ..یه نگاه به هم میندازیم و می خندیم...فقط ما میدونیم اینجا چه خبر بودهچشمک

با همه ی دردسراش شب عالی ای بود چون بهم نشون داد همراه زندگیم کسیه که تو هر شرایطی آرومه و به راحتی میتونه حالمو خوب کنه.

جالب اینجاست که وقتی ازش میپرسم چه طور انقدر خونسرد و شیک برخورد کردی؟زبان

شروع میکنه به تعریف کردن از خودم که رفتار امروز من بازتاب رفتار خودته...لحظه هایی که من اشتباه می کردم و تو با آرامش و بدون غر زدن حلشون می کردی.مژه

اینا همه تعارفن و خوبی از خودشه و من الان اینجام که اعتراف کنم:

مهربونی های اون شبت رو هیچ وقت یادم نمیره...لبخندفرشتهبغل

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

خیلی وقته چیزی ننوشتم . نمیدونم از کجا شروع کنم.

همیشه تو زندگیم سعی کردم مثبت فکر کنم .انرژی مثبت بدم.و هر کاری که باعث میشه شاد باشم انجام بدم.

ولی راستش هیچ وقت فکرشو نمیکردم که این افکار خوب در مورد زندگی مشترکی که  قرار بود در آینده داشته باشم انقدر به واقعیت تبدیل شه.

باورم نمیشه ; یه آدم وارد زندگیم شده که هزار بار از چیزی که فکر میکردم مهربون تر و دوست داشتنی تره.

مردی که حتی تو خواب هم نمیتونستم این همه خوبیشو تصور کنم.

30 اردیبهشت 94 سومین ماه گرد عروسیمون رو گذروندیم.

90 روز گذشت. 90 روز پر از اتفاق های خوب و یه عالمه سورپرایز.

چقدر زود گذشت.چقدر خوش گذشت.

انگار همین دیروز بود که اومدی تو حیاط آرایشگاه و گفتی : واااای تو خوشکلترین عروسی هستی که تو عمرم دیدم.

میدونم یه تعارف بودچشمکولی شنیدنش خیلی شیرین بودزبان

ممنون بابت لحظه های خوبی که واسم ساختی...ممنون رفیقلبخندبغل

 

نوشته شده در دوشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٤ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

نمیدونم از کجا شروع کنم.13 مهر 93 یا 14 آذر 93

دوتا روز بسیار خاطره انگیز برای من که فراموش کردنشون غیر ممکنه.لبخند

13 مهر 93.(همین که تاریخ رو نوشتم اشک تو چشمام جمع شدخجالت)

روزی که تو به دنیا اومدی.تویی که حالا دیگه بند بند وجودت مال منه .

تویی که جونم واست در میاد.

وقتی داشتم واسه تولدت تدارک میدیدم  نمیدونستم قراره اینجوری تلافی کنی.

با کلی قایم موشک بازی و نقشه کشوندمت جایی که اولین بار همدیگه رو دیدیم.

کتابخونه مرکزی...نیمکتی که برای اولین قرارمون روش نشستیم سالن تولدت بود...یه تولد دونفره.

فقط من بودم و یه دنیاااا خوشبختی...فقط من بودم و تو.

 

14 اذر 93.

تولد من. بهترین تولد عمرم کنار تو...بهترین.

وقتی سفر کربلا رو بهم هدیه دادی.

وقتی هنوز این همه خوشبختی باورم نشده بود و داشتم برای اولین سفر دونفرمون اونم با این برکت و به این مناسبت ذوق میکردم .

یهو کادوی سومت رو رو کردی.(کادوی دوم مادیه نمیگم چی بودزبان) اونم بلافاصله بعد از رد شدن از مرز.

باورم نمیشه.یه کلیپ.

یه کلیپ پر از عزیزترین آدم های زندگیم که هر کدوم به نوبه ی خودشون داشتن تولدم رو تبریک می گفتن.

یه کلیپ پر از ایده های نو و خلاقیت و یه عالمه زمانی که واسش گذاشته بودی.

یه کلیپ پر از عشق که داشتی بهم هدیش میدادی.

انقدر از دیدنش خوشحال شده بودم که تمام مدت اشکام سرازیر بود.

اون روز رو هیچ وقت یادم نمیره رفیق.

مرسی بابت همه چی.بایت این حسی که بهم دادی...حس ناب خوشبختی.

دیوانه وار عاشقتم پسر...قلب

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ دی ۱۳٩۳ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

یه حالی دارم که با هیچی تو ذنیا عوضش نمی کنم...

یه حال خوب..نه !!! خوب کافی نیست واسش.

یه حال عالی...

اینم کافی نیست...نمیدونم...

خدایا شکرت...خیلی مخلصم بغلقلب

نوشته شده در یکشنبه ٤ آبان ۱۳٩۳ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

با مامانم رفتیم خرید .

میریم تو یه مغازه و مامانم هر چی که واسه ی آشپزخونه لازمه رو سفارش میده.

چشمم میوفته به یه آب کش بزرگ.با خودم میگم این دیگه به چه دردم میخوره.ما که دونفر بیشتر نیستیم.

بعد یاد این میوفتم که قراره خانم خونه باشم و ممکنه یه عالمه مهمون بیاد و این اب کش هم لازم شه.

 یهو یه ترس خنده داری همه ی وجودمو گرفت و همون جا زدم زیر گریه که من نمییییییییییییییخوام عروسی کنمگریه

مامانم:تعجبخنده

اقای فروشنده: خنده

خدایا پس من کی بزرگ میشم...مژهنیشخند

نوشته شده در شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۳ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

یهو دلم خواست بیام وبلاگ آپ کنم.

 بعد یادم اومد امروز دومین ما ه گرد عقدمه.

چه زود گذشت...چه خوش گذشت.

تجربه های جدیدی که تو این مدت کسب کردم کلی بزرگم کرد.

هر رووووز بیشتر از روز گذشته میفهمم که بهترین انتخاب عمرمو کردم.

میفهمم که هیچکس به اندازه ی یارم نمیتونه منو خوشحال کنه.

هیچ کس به اندازه ی اون نمیتونه این روزای رنگی رو به این قشنگی واسم بسازه.

خدایا مرسی که حواست بهم هست.

مرسی که کمکم میکنی تا رفتار درست و از غلط تشخیص بدم.

مرسی که یه آدم فهمیده گذاشتی سر راهم.

یکی که راحت حرفامو میفهمه و بهترین رفتارو نشون میده.

وای چقدر حالم خوبه...خدایا شکرت...خدایا هزاااااار بار شکرت.

 

نوشته شده در دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

سه شنبه 7 مرداد 93 ساعت پنج بعد از ظهر...

یه وقتایی تو یه لحظه ای که اصلا انتظارشو نداری یه اتفاقی تو زندگیت میوفته که مسیرتو عوض میکنه...شایدم هموارترش میکنه.

این روزا تو زندگیم روزای خوبی رو دارم تجربه میکنم .

حس های تازه.

ادم های جدید.

لحظه های نو .

همه چی عالیه.

عالی تر از هر زمان دیگه ای تا الان...خدایا شکرت

چقدر سریع اتفاق افتاد.

چقدر زود بزرگ شدم.

این منم.هدی.. هدایی که تا همین چند وقت پیش موهاشو دوگوشی میبستو خودشو واسه مامانش اینا لوس میکرد.

هدایی که تا یکی از بیرون میومد میدوید درو واسش باز میکرد تا ببینه چی واسش خریدن.

در عین بزرگ شدن کودک درونم همچنان به شیطنت های شیرین خودش ادامه میداد.

باورم نمیشه ...

باورم نمیشه انقدر بزرگ شدم و پای سفره عقد نشستم.

باورم نمیشه که عروس شدم:)

یه حس جدید و متفاوت با یه ترس مخفی کنارش که خدایا یعنی من میتونم از پسش بر بیام!؟

من میتونم مایه ارامش یه نفر دیگه باشم.

همون آرامشی که تو قران ازش حرف زدید.

چه مسیولیت سنگینیه بانو شدن.خانم خونه شدن.

چقدر خوشحالم که همراه زندگیم تویی .

چقدر خوشحالم تلاشی که قراره تو زندگی انجام بدم برای خوشبخت کردن تویه.

چقدر خوشحالم که سهم تو از زمینم.

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

1.

من بالاخره عمه شدم.دلقک

یه دختر کوچولو که 16 اردیبهشت سال 1393 ساعت دو بامداد به دنیا اومد.قلب

اسمش فاطمه خانمه و اذان و اقامه هم تو بارگاه ملکوتی اقا امام رضا (ع) تو گوشش خونده شد.فرشته

میترسم چشمش کنید وگرنه عکسش رو میذاشتمزباننیشخند

2.

قراری که ما سال 88 با بچه های دوره کاردانی برای 93.3.3 در باغ ارم شیراز گذاشتیم با حضور گرم بچه ها که از شهر های مختلف خودشون رو رسونده بودن برگزار شد.

هر چه قدر بگم خوش گذشت کم گفتم .جای همتون خالی دوستای خوبمبغل

3.

و خبر سوم....بماند واسه بعداچشمک

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

قبل از هر چیز یه تشکر ویژه از خدای مهربونم دارم آخه میدونم موقعی که میخواستید منو بفرستید زمین با خودتون میگفتید : این بچه حقش همچین مامانی نیست . ولی بذار برای شروع یه شانس بهش بدم.... و این لطف شما بزرگترین و بهترین اتفاق زندگی منه.بغل

مامان خوشکلم 26 سال از عمرم میگذره .اگه اون 9 ماه رو هم حساب کنم تقریبا 27 ساله که داری تحملم میکنینیشخند

مرسی که هستی.

مرسی که دارمت..

مرسی که مال منی...قلب

نوشته شده در یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

خوردم زمین زانوم زخم شده.

یه پسر بچه تو مهد دستش اشتباهی خورد به پام یه جیغ خفیف کشیدم.

گفتم:ببخشید زخمه درد میکنه.

چشماشو ریز کرد یه دونه محکم زد به پام میگه اینجاااا درد میکنه!!خنده

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

یک سال دیگه هم با همه ی خوبی ها و بدی هاش گذشت.

دوتا نی نی جدید به خانوادمون اضافه شد البته هنوز به دنیا نیومدن!زبان

درسم تموم شد.یول

دوتا دوست خیلی خوب پیدا کردم.قلب

تجربه های خیلی خیلی خوب کسب کردم هر چند که برای به دست آوردنشون...اوه

و یه عالمه اتفاق خوب دیگه.

خدارو شاکرم که همه ی اعضای خانوادم و اطرافیانم حالشون خوبه و امیدوارم که امسال خوشبختی و سلامتی مثل یه اسب تیز پا به سمتشون بتازه.لبخند

دوستای خوبم سال نوتون با یه عالمه ارزوهای قشنگ مبااااارک.بغل

 

 

نوشته شده در جمعه ۱ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

تو انجمن معمولا بچه ای رو نمیبوسم.

تو سالن بازی داشتم استراحت میکردم  یکی از پسر بچه ها داشت رد میشد.

گرفتم لوپشو بوسیدم.ماچ

اینجوری نگام کردتعجبتعجبتعجب

بعد دوید سمت کلاس که خانم فلانی منو بوسید.

یهو یه عالمه بچه ریخت بیرون .

یکیشون هم صاف اومد نشست رو پام. تازه لوپشم میاره جلوخندهخنده

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

منا(آبجیم) تو نمایشگاه صنایع دستی یه غرفه گرفته .

منم رفته بودم واسه کمک.

یه آقاهه اومد (گیوه) بخره پرسید قیمتش چنده؟

منا :هفتصد تومن.

من: میخواین بخرید ! به نظر من برید آدیداس بگیرید.نیشخند

منا: تعجبساکتخنده

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()

هدای وجودم چند وقته خیلی لجباز شده!

به خودم  میگم پاشو درس بخون!

میگه همینم مونده که به حرف تو گوش کنمخنده

نوشته شده در شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

داییم دستش با یه چسب قوی چسبی شده.

میخوام ببینم میزان چسبندگی چقدره!

به دستش دست میزنم!

حالا دوتامون یه ساعته داریم میشوریم که پاک شه!!!ابله

مملکته داریم...نیشخند

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٢ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

باا وجود یه عالمه آشنا تو دانشگاه هیچ وقت واسه نمره منت کسی رو نکشیدم.

چون واقعا به نظرم کار ضایعیه و آدم کوچیک میشه.(این نظر شخصی منه به کسی بر نخوره لطفا!)

حالا داییم که از قضا تو دانشگاه خودمون تدریس میکنه از این قضیه بود برده.

دایی: هدی بشین درس بخون وگرنه میرم به استادت میگم یه نمره ی خوب بهت بده.

میدونی که روی منو زمین نمیندازه!از خود راضی

من: نهههههههههه. دایی چیزی بشون نگیاااااا!!!تعجب

دایی: شیطانشیطان

_ مملکته داریم...نیشخند

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٢ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

اینم آخرین چهارشنبه ی دوره ی لیسانس...

نمیدونم خوشحالم  یا ناراحت...

این حال منه شما قضاوت کنید :هورادلقکنیشخنداز خود راضیشیطان

پی نوشت:

وقتی خواستم این پست رو بذارم حال خیلی خوبی داشتم ولی موقع گذاشتن شکلک ها فهمیدم واقعیت اون چیزی نیست که حتی خودم میبینم.

بغضی که گلوم رو فشار میده خبر از روزایی رو میده که دلتنگشون میشم ودیگه نیستن...افسوس

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٢ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط هدی نظرات ()

یک سال دیگه هم گذشت.

یکسالی که توش خیلی بزرگ شدم و اتفاقات زیادی رو پشت سر گذاشتم.

اتفاقای خووووووووب و گاها بد!

امیدوارم که از لحظه لحظه ی باقی مونده ی عمرم نهایت لذت رو ببرم  و حسابی تو این دنیا بهم خوش بگذره.

و یه عالمه آرزوهای خوب دیگه که جلوی شما نیمیگمزبان

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط هدی نظرات ()


 Design By : Pichak